تبليغاتX
بشنو حدیث بنده که این رای بهتر است...
نوشتن دل و دماغ می‌خواهد که این روزها پیدا نمی‌شود، هر چند قبلا هم که بود خیلی نمی نوشتم. از خدا چه پنهان چند ماهی است حوصله‌ی هیچ کاری را ندارم حتی جواب دادن به تلفن و زدن پیامک.هر از چندگاهی یکی دو تن از دوستان را می بینم که حال و روزشان مثل من و البته بسیاری در این روزها، تعریفی ندارد. چه امیدهایی که برباد رفت چه گلهایی که پرپر شدند و چه دهانهایی که خرد گشته و یا با خاک پر شدند. حوادثی که دل را می میراند. روزهای جهنمی را طی می‌کنم مثل بسیاری ساعات پایانی کار تنها چند بار بی وقفه Ctrl + Tab را می‌زنم و چند پنجره را باز و چند تایی را هم می‌بندم بعد هم پیاده بسمت منزل طی طریق می‌کنم بیاد روزهایی که مغتشش بودیم به خیابان ولیعصر که می‌رسم یاد دویدن ها گاز اشکاور و سیگار اجباری دود کردن ها و البته ترسی که مدام در وجودم زبانه می‌کشید می‌افتم و حسرت می‌خورم. ای کاش کمی شجاع تر بودم یا جثه ام بزرگتر بود چقدر شاهد ماضی گیر فرمودند که برو بدن سازی اما نشد که نشد اخیرا هم که در مبارزه‌ی عادلانه مچ اندازی در مقابل یک ضعیفه، شکست خوردم و ندای شاعر همان جا در گوشم پیچید: برو کم ز زن لاف مردی مزن.
پ‌ن: بهر حال روز قدس، روز امیدی است برای ما تا ترس را در خود خفه کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 14:57  توسط عبید  | 
دوم دبستان که بودم، مدیر مدرسه طی یک اقدام انقلابی اقدام به تغییر تخته های کلاس نمود و پس از آن روز بود که با تخته وایت برد آشنا شدم. فن آوری جدیدی بود و برای ما تازگی داشت چند تا ماژیک چند رنگ هم به هر کلاس داد ما از لمس کردن تخته وایت برد حظی وافر می بردیم و خیلی کیف می کردیم با الکل تمیزش کنیم. مدیر هم گویی دچار خود شیفتگی شده بود طوری که در یکی از مراسم درپیت مدرسه که زیر آفتاب باید ساعت ها سخنان گهر بار ایشان به گوش جان نیوش می کردیم  بچه ها را تهدید کردند که مبادا با سکه 5 تومانی روی وایت برد خط بیاندازید که هرکس چنین کند حسابش با کرام الکاتبین خواهد بود، آری از آن روز بود که فهمیدیم چطور می توان وایت برد را به ...داد.
این روزها که بازار اعتراضات خیابانی داغ است یاد خاطرات دبستان خود افتادم. اینکه قبل از انتخابات با چه شور و هیجانی بحث و تبادل نظر می‌کردیم و تمام فکرمان این بود که اصلح جای ابله را بگیرد و درخت انقلاب اسلامی را تنومند تر گردانیم و به اقتدار ایران کمک کنیم. حال مسئولین غیر مسئول حرکت مارا به انقلاب مخملی تشبیه کردند و مدام می‌گویند خس و خاشاک ها دنبال انقلاب مخملی هستند. آری از آن روز بود که فهمیدم چطور می‌توان نظام رابه...داد.
پ‌ن: از امروز باید رفت دنبالش که مصداق آش نخورده و دهنه سوخته نشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 15:56  توسط عبید  | 

قم، جزیره‌ی کوچکی‌ست در مرکز ایران و مرکز روحانیت. این روزها خبرهایی مبنی بر رفت و آمد دولتیان و معترضان به قم گفته و شنیده می‌شود. انگار منشا هر تصمیمی در قم است. طرفین درگیر در اتفاقات اخیر در صدد یارکشی هستند و هرکدام چند آیت ا... و حجت الاسلام و ثقت الاسلام و.... در تیمشان می‌گنجانند. هر از چند گاهی مواضعی از هر کدام ازین عزیزان به گوش می‌رسد. کسانی که وقتی نامشان برده می‌شود قاعدتا باید لرزه بر اندام مخالفان بیافتد. در حقیقت درگیری اصلی هنوز شروع هم نشده است، زمانی که طرفین یارهای خود را انتخاب کردند نبرد اصلی شروع خواهد شد و طرفین چند دستگاه فتوا در زمان تبادل سنگین و چند ابراز نگرانی و دعوت به آرامش در زمان تبادل سبک رد و بدل خواهند کرد. به مرور جریانات سیاسی هم به این دو تیم خواهند پیوست و ما یا حداقل من که در تیم سبزها نقش دفاع یارکوب را خواهم داشت پیاده نظام جبهه‌ی سبز قلمداد خواهم شد. تاکنون دو گروه برای هم دندان تیز کرده‌اند و منتظر زمانی نشسته‌اند که یارهای قمیشان کارت تی سی خود را گرفته و آماده‌ی نبردی شوند که به گفته رئیس دولت بازی فوتبالی ست مابین ملت و خس و خاشاک ها. قمی ها این روزها در سکوتی معنا دار فرو رفته اند تا قبل از پیوستن به دو طرف عاقبت کار را پیش گویی کنند و در تیم برنده قرار گیرند، البته از حق هم نباید گذشت که چندتایی هم هستند که از ابتدا مواضعشان مشخص بود. مانند جنتی هافبک درگیر که در حقیقت نقش ماکلله در رئال مادرید را دارد که توپ و پا برایش فرقی ندارد و البته کاپیتان(یا بقول علیفر کپتن) م.ص.ب.ا.ح که هیچ کس نمی‌تواند نقش او را منکر شود. دولتیان نیمکت قوی هم دارند جناب مهدوی.کنی و البته چند تایی از قمی ها که با عنایاتشان روحیه هم تیمی هایشان را بالا می‌برند. اما در سمت مقابل تیم کپتن موسوی نتوانست در فصل نقل و انتقالات یارهای خوبی کسب کند و همچنان به جک و جوون های تیمش دلبسته است. عاقبت کار معلوم نیست و باید تا روز نبرد صبر کرد. باید دید قمی ها موجبات سنگینی کدام کفه را فراهم می کنند. هرچند به عقیده‌ی بنده‌ی حقیر آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت.

پ‌ن: بنظر شما ضریب نفور روحانیت بیشتر است یا اینترنت؟(ضریب یا ظریب؟)

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 13:40  توسط عبید  | 
سخنان رهبری فصل الخطاب است. ایشان وقتی می گوید پای انگلیس خبیث در میان است خب لابد هست  مبادا بگوئید ایشان دچار انگلوفوبیا می‌باشند. منهم که مرید ایشان بوده و هستم راه ایشان را ادامه خواهم داد اما از آنجا که به موج سبز پیوستم برای خودم نظریه‌ی خاصی دارم که شواهدی هم برایش وجود دارد. برای بیان نظریه خود ابتدا باید چند پیش فرض تعیین کنم. اول آنکه کشور دارای دشمن و دشمنانی است که به هر دلیل خواهان تضعیف و یا نابودی نظام سیاسی ایران هستند و دوم آنکه کسانی در داخل هستند که همیشه آماده‌ی خیانت به مردم خویشند. و حال خود نظریه: بیاد دارید که در هنگام حمله آمریکا به صدام همه ما فکر می‌کردیم صدام بتواند مقاومت مناسبی کند و هرگز تصور نمی‌کردیم طی چند روز بساطش جمع شود. بعدها فاش شد که در حقیقت صدام گمان می‌کرد آمریکا به او حمله نخواهد کرد و این تنها یک بازی سیاسی است. سعید الصحاف حتی تا دقایقی پیش از حمله صدام را متقاعد ساخته بود که حمله ای در کار نیست او این تایید را از سفارت روس گرفته بود. آری آنچه موجب شکست زودرس و سریع صدام شد تصویر غلطی بود که از شرایط داشت. این تصویر را اطرافیان که عمدتا در لایه های میانی حزب بعث و نه بالا وجود داشتند، ایجاد کرده بودند. شاه خودمان هم که دیگر اظهر من الشمس است. اطرافیان وجود همایونی را اطمینان می‌دادند که اوضاع به یمن خادمین خدام تحت کنترل است و جز تعدادی اغتشاشگر که بلوا راه انداخته اند مردم همه غلام حلقه بگوش هستند. شاه تا روزی که خود با چشمان خویش بر فراز آسمان تظاهرات مردم را ندید همچنان فکر می کرد که اوضاع در دستانش است و قتی هم که خلافش ثابت شده بود دیگر دیر بود. سالها بعد شاید معلوم شود که جاسوسان انگیس خبیث در نظام نفوذ گسترده کردند و برای رهبری و رئیس جمهور تصویر غلط ایجاد نمودند و آنها زمانی فهمیدند که دیگر دیر بود.
پ‌ن: امید جان امیدوارم نگوئی "تو که باز خواهر تئوری توطئه را مورد عنایت ویژه قرار دادی".
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 18:43  توسط عبید  | 
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 16:24  توسط عبید  | 

مدتیست خواب ترا می‌بینم، دلم برایت تنگ شده، انصافا شده. هنوز لبانم بوسه‌ات را می‌طلبند هنوز حسرت روزهایی را می‌خورم که تو مانند شمعی می‌سوختی و من عمرم را به پایت می‌ریختم. باور کن برای هردویمان بهتر بود که این رابطه قطع شود تاب سوختن تو را نداشتم و البته تاب درون گرفته‌ی خودم را. زندگی‌ام در کنارت مختل شده بود باور کن و الان بدور از تو جز برخی از اوقات احساس خوبی می‌کنم این چند روزه انتخابات واقعا آرزو کردم کاش در کنارت بودم و از تو کام می‌گرفتم وقتی دیگران را می‌دیدم که چگونه مشغول کامیابی هستند حسرت می خوردم. هرچند باز بگویم بدون تو برای خودم زندگی می کنم و برای خودم هستم. وقتی رئیس دولت آن بی شرمی ها را در مناظره مرتکب می شد شاید تنها تو می توانستی آرامم کنی شاید تنها تو می توانستی سرمستی هرچند موقت به من عطا کنی. ای کاش می شد راه دیگری پیدا کرد راهی که من و تو در کنارهم بمانیم بی آن که تو بسوزی و من بی رمق شوم. دیگر از پسته خسته شده ام بدان که هنوز به تو می اندیشم ای عشق اول و آخرم ای مارلبرو فیلتر زرد.

پ‌ن: دیشب خواب دیدم دارم یه دونه سیگار گوگولی می کشم یادم افتاد تو ترکم زهرمارم شد نصفه تو خواب خاموشش کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 0:16  توسط عبید  | 

خریم؟ نه. آیا هرکسی که به ا.ن. رای می‌دهد احمق و یا روستایی ناآگاه است؟ نه. پس چه گروه هایی به او رای می دهند؟

1-      مذهبی های متعصب: اگر چه دروغهای این مرد برای این گروه کاملا روشن است اما پوشش جوانان بدجوری اینها را اذیت میکند و با توجه به حمایت همه قشرها از موسوی که این جوانان ومن البته در میانشان هستیم ترجیح میدهند به این مردک را دهند.

2-      مترودین جامعه: کسانی که بهردلیل جامعه تحویلشان نگرفته است می تواند حتی مذهبی هم باشند که بعضا مورد تمسخر ما قرار می گیرند.

3-      مخالفین کلی: کسانی که همیشه مخالفت می کنند تا ابراز وجود کنند و توجه همگان را بخود جلب کنند.

4-      کسانی که با حماقتهای این مردک سودهای کلانی به جیب زدند.

5-      کسانی که بطور مستقیم از این مردک منافع مالی هنگفتی بردند.

6-      مخالفین حکومت که گمان می کنند انتخاب این مردک برابرست با نابودی جمهوری اسلامی.

7-      سپاه پاسداران که قصد دارد حکومت را از روحانیون به نظامیان منتقل کند.

8-      مردم ساده و ناآگاه که فریاد عدالتخواهی این شیاد بغض را در گلویشان می ترکاند.

9-      شخص رهبری: برای اینکه گمان می کند یا شاید می کرد که این مردک تنها کسی است که از او حرف شنوی دارد.

10-   کسانی که فکر می کنند همین که این مردک برای اولین بار در تاریخ به شهرشان سفر کرده نشان دهنده‌ی اوج خدمت است.

11-   و البته راننده وانتی که امروز کرایه کرده بودم: برای اینکه خواری باشد در چشمان بچه‌های سوسول بالاشهر

والسلام

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 1:18  توسط عبید  | 

فیلم هویت بورن را که حتما دیده‌اید از آن دست فیلمهایی که در آن یک مامور سابق سازمان سیا بر علیه سازمان و دولت خود می‌شورد و آنها را رسوا می‌کند. هویت بورن هم در حقیقت یک کپی از این دست فیلمهاست که کمی صحنه های اکشن آن جذاب تر از باقی است. داستانش از آنجا آغاز می شود که او حافظه‌ی خود را از دست می‌دهد و بعد در دنیایی از ناشناخته‌ها بدنبال خویش سرگردان می‌گردد و...

اینروزها احمدی‌نژاد احتمالا به کارگردانی ده‌نمکی روایت ایرانی آن را اجرا می‌کند مامور سابقی که حال بجان سیستمی افتاده است که خود محصول اوست. او این فیلم را روی صحنه برده است تا نشان دهد ما می‌توانیم ما هم لابد باید بنشینیم تا آقا هویت خویش را بیابد یادش بیاید خود چه جنایاتی کرده است. دیشب یادش افتاد که استاندار اردبیل بوده است آنهم در دولت هاشمی. دیشب یادش آمد که شهردار بوده و پولی هم بله. خدا کند درطی مجادله‌ی فردایش با رضایی هویت خویش را پیدا کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 14:54  توسط عبید  | 

ایا ای محمود کشورگشای

ز من گر نترسی، بترس از خدای...

که بددین و بدکیش خوانی مرا

منم شیر نر، میش خوانی مرا...

یکی بندگی کردم ای شهریار

که ماند ز تو در جهان یادگار

چو بر باد دادند گنج مرا

نبُد حاصلی سی و پنج مرا

اگر شاه را، شاه بودی پدر

به سر برنهادی مرا تاج زر

و گر مادر، شاهبانو بدی

مرا سیم و زر تا به زانو بدی

پرستار زاده نیاید به کار

وگرنه چند دارد پدر شهریار

 
پ‌ن: جامی هم درباره‌ی این واقعه چنین فرمود:

 خوش است قدر شناسی که چون خمیده سپهر

سهام حادثه را عاقبت کند قوسی

برفت شوکت محمود، در زمانه نماند

جز این فسانه که نشناخت قدر فردوسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 10:48  توسط عبید  | 

اگر روزی نویسنده شوم حتما داستانهای خود را با مداد سیاه خواهم نوشت، در حقیقت این از علاقه‌ی سرشار من نسبت به مداد سرچشمه می‌گیرد تا جایی که مداد نوکی خود را با دقت نگهداری می‌کنم و در زمره‌ی لوازم با ارزش من قرار دارد. مداد برای من تنها یک نوشت افزار نیست بلکه نمادی از دورانی‌ست که پاکی و صداقتش شهره است. زمانی که سه نفری روی یک نیمکت می‌چپیدیم و هر کدام یک جامدای رنگین داشتیم والبته مسلح به مدرن ترین نوشت‌افزار ها از قبیل پاکن و تراش و پرگار و حتی گونیا بودیم. پاکنی دو منظوره که طرف آبیش تا مدتها بلا استفاده ماند، تراشی فلزی با رنگ متال با تیغه‌ای جذاب و برنده که آدمی را بیاد تیغ‌های جراحان می‌اندخت و البته پرگاری که با ضمائمش شبیه تفنگ های دورزنی بود که قطعه قطعه سوار شده و پس از یک شلیک از هم باز گشته دوباره در سر جای خود آرام می‌گیرند. بعدها که بزرگ‌تر شدیم مجاز به استفاده از خودکار گشتیم. در حقیقت تا آن روز خودکار جز‌ء اسباب بزرگان بود و نشان بزرگی قلمداد می‌شد مثل سیگار در سالهای دانشجویی. ولی من نمی‌دانم چرا مانند برخی از همکلاسی ها همچنان به مداد وفادار ماندیم تا جائی که مدتهای مدیدی قبل از جلسه امتحان از معلم می‌پرسیدیم: "آقا با مداد میتونیم بنویسیم؟" و اغلب جواب منفی بود، شاید بخاطر این بود که مداد براحتی پاک می‌شد و این تنها نقطه ضعفش تلقی می‌شد هرچند به نظر این حقیر حسن است که عنانش در اختیار توست نه مانند خودکار که عنان گیر توست. در این میان علاقه‌ی من به مداد سیاه بیش است شاید بدلیل کثرت استفاده شاید هم بدلیل روحیه‌ی خودم بهرحال از آن روز که "بابا نان داد" می‌نوشتم تا امروز که UML می‌کشم، من به مداد وفادار ماندم و خواهم ماند.

پ‌ن: اینجانب بشدت عاشق اتد روترینگ 0.7 هستم و اولین هدیه‌ای که به جنس مخالف دادم از همین نوع بود که البته طرف گمش کرد تا نشان دهد چه چیزی را به چه کسی نباید هدیه داد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:14  توسط عبید  |