قم، جزیرهی کوچکیست در مرکز ایران و مرکز روحانیت. این روزها خبرهایی مبنی بر رفت و آمد دولتیان و معترضان به قم گفته و شنیده میشود. انگار منشا هر تصمیمی در قم است. طرفین درگیر در اتفاقات اخیر در صدد یارکشی هستند و هرکدام چند آیت ا... و حجت الاسلام و ثقت الاسلام و.... در تیمشان میگنجانند. هر از چند گاهی مواضعی از هر کدام ازین عزیزان به گوش میرسد. کسانی که وقتی نامشان برده میشود قاعدتا باید لرزه بر اندام مخالفان بیافتد. در حقیقت درگیری اصلی هنوز شروع هم نشده است، زمانی که طرفین یارهای خود را انتخاب کردند نبرد اصلی شروع خواهد شد و طرفین چند دستگاه فتوا در زمان تبادل سنگین و چند ابراز نگرانی و دعوت به آرامش در زمان تبادل سبک رد و بدل خواهند کرد. به مرور جریانات سیاسی هم به این دو تیم خواهند پیوست و ما یا حداقل من که در تیم سبزها نقش دفاع یارکوب را خواهم داشت پیاده نظام جبههی سبز قلمداد خواهم شد. تاکنون دو گروه برای هم دندان تیز کردهاند و منتظر زمانی نشستهاند که یارهای قمیشان کارت تی سی خود را گرفته و آمادهی نبردی شوند که به گفته رئیس دولت بازی فوتبالی ست مابین ملت و خس و خاشاک ها. قمی ها این روزها در سکوتی معنا دار فرو رفته اند تا قبل از پیوستن به دو طرف عاقبت کار را پیش گویی کنند و در تیم برنده قرار گیرند، البته از حق هم نباید گذشت که چندتایی هم هستند که از ابتدا مواضعشان مشخص بود. مانند جنتی هافبک درگیر که در حقیقت نقش ماکلله در رئال مادرید را دارد که توپ و پا برایش فرقی ندارد و البته کاپیتان(یا بقول علیفر کپتن) م.ص.ب.ا.ح که هیچ کس نمیتواند نقش او را منکر شود. دولتیان نیمکت قوی هم دارند جناب مهدوی.کنی و البته چند تایی از قمی ها که با عنایاتشان روحیه هم تیمی هایشان را بالا میبرند. اما در سمت مقابل تیم کپتن موسوی نتوانست در فصل نقل و انتقالات یارهای خوبی کسب کند و همچنان به جک و جوون های تیمش دلبسته است. عاقبت کار معلوم نیست و باید تا روز نبرد صبر کرد. باید دید قمی ها موجبات سنگینی کدام کفه را فراهم می کنند. هرچند به عقیدهی بندهی حقیر آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت.
پن: بنظر شما ضریب نفور روحانیت بیشتر است یا اینترنت؟(ضریب یا ظریب؟)
مدتیست خواب ترا میبینم، دلم برایت تنگ شده، انصافا شده. هنوز لبانم بوسهات را میطلبند هنوز حسرت روزهایی را میخورم که تو مانند شمعی میسوختی و من عمرم را به پایت میریختم. باور کن برای هردویمان بهتر بود که این رابطه قطع شود تاب سوختن تو را نداشتم و البته تاب درون گرفتهی خودم را. زندگیام در کنارت مختل شده بود باور کن و الان بدور از تو جز برخی از اوقات احساس خوبی میکنم این چند روزه انتخابات واقعا آرزو کردم کاش در کنارت بودم و از تو کام میگرفتم وقتی دیگران را میدیدم که چگونه مشغول کامیابی هستند حسرت می خوردم. هرچند باز بگویم بدون تو برای خودم زندگی می کنم و برای خودم هستم. وقتی رئیس دولت آن بی شرمی ها را در مناظره مرتکب می شد شاید تنها تو می توانستی آرامم کنی شاید تنها تو می توانستی سرمستی هرچند موقت به من عطا کنی. ای کاش می شد راه دیگری پیدا کرد راهی که من و تو در کنارهم بمانیم بی آن که تو بسوزی و من بی رمق شوم. دیگر از پسته خسته شده ام بدان که هنوز به تو می اندیشم ای عشق اول و آخرم ای مارلبرو فیلتر زرد.
پن: دیشب خواب دیدم دارم یه دونه سیگار گوگولی می کشم یادم افتاد تو ترکم زهرمارم شد نصفه تو خواب خاموشش کردم
خریم؟ نه. آیا هرکسی که به ا.ن. رای میدهد احمق و یا روستایی ناآگاه است؟ نه. پس چه گروه هایی به او رای می دهند؟
1- مذهبی های متعصب: اگر چه دروغهای این مرد برای این گروه کاملا روشن است اما پوشش جوانان بدجوری اینها را اذیت میکند و با توجه به حمایت همه قشرها از موسوی که این جوانان ومن البته در میانشان هستیم ترجیح میدهند به این مردک را دهند.
2- مترودین جامعه: کسانی که بهردلیل جامعه تحویلشان نگرفته است می تواند حتی مذهبی هم باشند که بعضا مورد تمسخر ما قرار می گیرند.
3- مخالفین کلی: کسانی که همیشه مخالفت می کنند تا ابراز وجود کنند و توجه همگان را بخود جلب کنند.
4- کسانی که با حماقتهای این مردک سودهای کلانی به جیب زدند.
5- کسانی که بطور مستقیم از این مردک منافع مالی هنگفتی بردند.
6- مخالفین حکومت که گمان می کنند انتخاب این مردک برابرست با نابودی جمهوری اسلامی.
7- سپاه پاسداران که قصد دارد حکومت را از روحانیون به نظامیان منتقل کند.
8- مردم ساده و ناآگاه که فریاد عدالتخواهی این شیاد بغض را در گلویشان می ترکاند.
9- شخص رهبری: برای اینکه گمان می کند یا شاید می کرد که این مردک تنها کسی است که از او حرف شنوی دارد.
10- کسانی که فکر می کنند همین که این مردک برای اولین بار در تاریخ به شهرشان سفر کرده نشان دهندهی اوج خدمت است.
11- و البته راننده وانتی که امروز کرایه کرده بودم: برای اینکه خواری باشد در چشمان بچههای سوسول بالاشهر
والسلام
فیلم هویت بورن را که حتما دیدهاید از آن دست فیلمهایی که در آن یک مامور سابق سازمان سیا بر علیه سازمان و دولت خود میشورد و آنها را رسوا میکند. هویت بورن هم در حقیقت یک کپی از این دست فیلمهاست که کمی صحنه های اکشن آن جذاب تر از باقی است. داستانش از آنجا آغاز می شود که او حافظهی خود را از دست میدهد و بعد در دنیایی از ناشناختهها بدنبال خویش سرگردان میگردد و...
اینروزها احمدینژاد احتمالا به کارگردانی دهنمکی روایت ایرانی آن را اجرا میکند مامور سابقی که حال بجان سیستمی افتاده است که خود محصول اوست. او این فیلم را روی صحنه برده است تا نشان دهد ما میتوانیم ما هم لابد باید بنشینیم تا آقا هویت خویش را بیابد یادش بیاید خود چه جنایاتی کرده است. دیشب یادش افتاد که استاندار اردبیل بوده است آنهم در دولت هاشمی. دیشب یادش آمد که شهردار بوده و پولی هم بله. خدا کند درطی مجادلهی فردایش با رضایی هویت خویش را پیدا کند.
|
ایا ای محمود کشورگشای |
ز من گر نترسی، بترس از خدای... | |
|
که بددین و بدکیش خوانی مرا |
منم شیر نر، میش خوانی مرا... | |
|
یکی بندگی کردم ای شهریار |
که ماند ز تو در جهان یادگار | |
|
چو بر باد دادند گنج مرا |
نبُد حاصلی سی و پنج مرا | |
|
اگر شاه را، شاه بودی پدر |
به سر برنهادی مرا تاج زر | |
|
و گر مادر، شاهبانو بدی |
مرا سیم و زر تا به زانو بدی | |
|
پرستار زاده نیاید به کار |
وگرنه چند دارد پدر شهریار |
|
خوش است قدر شناسی که چون خمیده سپهر |
سهام حادثه را عاقبت کند قوسی | |
|
برفت شوکت محمود، در زمانه نماند |
جز این فسانه که نشناخت قدر فردوسی |
اگر روزی نویسنده شوم حتما داستانهای خود را با مداد سیاه خواهم نوشت، در حقیقت این از علاقهی سرشار من نسبت به مداد سرچشمه میگیرد تا جایی که مداد نوکی خود را با دقت نگهداری میکنم و در زمرهی لوازم با ارزش من قرار دارد. مداد برای من تنها یک نوشت افزار نیست بلکه نمادی از دورانیست که پاکی و صداقتش شهره است. زمانی که سه نفری روی یک نیمکت میچپیدیم و هر کدام یک جامدای رنگین داشتیم والبته مسلح به مدرن ترین نوشتافزار ها از قبیل پاکن و تراش و پرگار و حتی گونیا بودیم. پاکنی دو منظوره که طرف آبیش تا مدتها بلا استفاده ماند، تراشی فلزی با رنگ متال با تیغهای جذاب و برنده که آدمی را بیاد تیغهای جراحان میاندخت و البته پرگاری که با ضمائمش شبیه تفنگ های دورزنی بود که قطعه قطعه سوار شده و پس از یک شلیک از هم باز گشته دوباره در سر جای خود آرام میگیرند. بعدها که بزرگتر شدیم مجاز به استفاده از خودکار گشتیم. در حقیقت تا آن روز خودکار جزء اسباب بزرگان بود و نشان بزرگی قلمداد میشد مثل سیگار در سالهای دانشجویی. ولی من نمیدانم چرا مانند برخی از همکلاسی ها همچنان به مداد وفادار ماندیم تا جائی که مدتهای مدیدی قبل از جلسه امتحان از معلم میپرسیدیم: "آقا با مداد میتونیم بنویسیم؟" و اغلب جواب منفی بود، شاید بخاطر این بود که مداد براحتی پاک میشد و این تنها نقطه ضعفش تلقی میشد هرچند به نظر این حقیر حسن است که عنانش در اختیار توست نه مانند خودکار که عنان گیر توست. در این میان علاقهی من به مداد سیاه بیش است شاید بدلیل کثرت استفاده شاید هم بدلیل روحیهی خودم بهرحال از آن روز که "بابا نان داد" مینوشتم تا امروز که UML میکشم، من به مداد وفادار ماندم و خواهم ماند.
پن: اینجانب بشدت عاشق اتد روترینگ 0.7 هستم و اولین هدیهای که به جنس مخالف دادم از همین نوع بود که البته طرف گمش کرد تا نشان دهد چه چیزی را به چه کسی نباید هدیه داد.