مرحله ی یک: در مرحله ی یک شما دنباله یه راهی هستید که بتونید دخترهایی رو به شما یه حد اقله علاقه رو دارن پیدا کنید. چون شما آدم های زرنگی هستید و نمی خواید وقت خودتون رو با دختر هایی که باید مدت ها روشون کار کنید و خرجشون کنید و ... تلف کنید. آسون ترین کاربرای پیدا کردنه این دختره ها استفاده از نگاهه. تو هر جایی که هستید حواستون به دخترهایی که تو چشمتون نگاه می کنن باشه.
مرحله دو: تاییدیه گرفتن برای مرحله ی یک - برای این که نه خودتون رو خراب کنید و نه این که بی خود مزاحمه کسی بشید که ازتون خوشش نمیاد. باید مطمعن شید که نگاه اول از رویه کنجکاوی و بی کاری و ... نبوده و واقعا یک check out واقعی بوده.باری این کار بعد از این که نگاهه اول انجام شد (بر خلافه ایده ی عمومی که انقدر به دختره زل به زن که از رو بره و بفهمه تو چه آدمه قوی ای هستی) شما نگاهتون رو بر می گردونید. نه با حالت بد، عادی. و سعی می کنید که دوباره یک نگاه بگیرید که مطمعن شید نگاه اول واقعی بوده. وقتی نگاه دوم رو گرفتید قبل از این که نگاهتون رو بر گردونید یه نیم لبخندی به دختره می زنید و خوب حواستون رو جمع می کنید ببینید عکس العملش چیه. اگر عینه گاو روشو کرد اون ور و خودشو ان کرد، کسی نیست که شما دنبالش می گردید. اگر اون هم یه ته لبخندی تحویلتون داد، می فهمید که مرحله اول به خوبی انجام شده و دختره مورد نظر برای مراحل بعدی آمادست.
مرحله ی سه: مرحله ی سه مرحله سختیه ، چون مرحله ایست که باید بدون این که تخماتون توی دهنتون بیاد برید جلو و ارتباط بر قرار کنید. بد ترین کاری که می تونید بکنید اینه که برید جلو بگید سلام من حسن قلی ام. چون دختره بلافاصله تو دلش می گن به من چه! بهترین کاری که می تونید بکنید اینست که به طور غیر مستقیم خودتون رو به جایی که دختره هست نزدیک کنید. هیچ وقت مستقیم به طرفش قدم بر ندارید که دارم میام باهات حرف بزنم ، خیلی بده. مثلا فرض کنید توی یک بار هستید و دختر دمه بار نشسته، نرید طرفه دختره ، به هوای گرفتن یه نوشیدنی برید جلو، انگار نه انگار که اصلا دختره هست اونجا ولی خودتونو به جایی برسونید که بتونید باهاش به راحتی صحبت کنید. (اگر وردارید بنویسید که آقا در شهره ما بار وجود نداره یا خودمو می کشم یا شما رو. نه، شما رو می کشم. بار نه کتابخونه، نه سوپرمارکت، نه پارک، نه مهمونی)یه حسنه بزرگ این کار اینه که اگر باهاش حرف زدید و خیطتون کرد و حمحل نداد کمتر حالتون گرفته می شه تا زمانی که مستقیم برید جلو. وقتی که نزدیک شدین و یه چند دقیقه گذشت یه سوژه از شرایطی که درش هستید گیر بیارید و باهاش سره حرفو باز کنید. نه با تته پته و هول شدن، خیلی راحت. مثلا تو همون باری که بالا مثال زدم می تونید بگید چه موزیکه خوبی، همیشه سه شنبه ها این سبک موزیک می زنه؟ (دیدید چی شد، نه سلام من قلی هستیم، نه من می تونم چند دقیقه وقت گرانبهاتون رو بگیرم و...) اصلا مهم نیست که دختره چی جواب میده یا شما چی می پرسید ، مهم اینه که شما می خواید برخورد دختر رو ارزیابی کنید. اگر علاقه مند به حرف زدن بود و شروع کرد به این که هرچی .. نمی دونم من دفه ی اولمه تو ... علامته خوبیه. اگر خشک گفت: نه یا مثلا نمی دونم یا .. وقتتون رو تلف نکنید، فقط می خواسته بکشونتتون جلو که برید بگید می تونم وقتتون رو بگیرم که بگه نه حالتون رو بگیره. حالا شما پاتک زدید مستقیم نرفتید جلو حاله خودش بیشتر گرفتس. اگر خیلی از دختره خوشتون اومده و جواب اول اونی که می خواید نیست ولی خیلی هم خشک و کوتاه نیست می تونید یه سوال دیگه هم بکیند. اگر دیدید باز اوضاع همونطوره، قبل از این که با یه برخورده بد مواجه بشید خودتون محل کار خود رو ترک گفته و به پناهگاه وارد شوید = فرار (از دوران جنگ خواننده داریم؟! یا همه کم سن و سالید)
مرحله چهار: این مرحله دیگه بستگی داره هدفتون از ایجاده اون ارتباط چی بوده.
بعد از این که دیدید نه واقعا به شما علاقه منده و حرف ها داره خوب پیش میره، بسته به جایی که هستید یه بهانه بیارید و اون جا رو ترک کنید. مثلا: تو بار - دوست داری بریم یه قدم بزنیم. تو کلاب: صدا اذیت می کنه، می خوای بریم بیرون راحت تر حرف بزنیم و ....
از این به بعدش رو خود دانید. به هرجا که دوست دارید ختم کنید داستان رو.
یادتون باشه ، خوشگل یا بد گل یا هرچی، اگر ظاهر آراسته داشته باشید، همیشه دختری پیدا میشه که از شما خوشش بیاد. لا اقل از هر صد تا دختری که می بیند یکیش از شما خوشش میاد. پیداش کنید و وققتون رو با 99 تای دیگه ای که از شما خوششون نمیاد تلف نکیند. نگاه بزرگترین سر نخه ، حواستون باشه
1- زير شلواري راه راه آبي دارند
2- وقتي بستي ليواني را باز مي كنند درش را ليس ميزنند
3- هر بار كه يك قلوپ نوشابه ميخورند به شيشه نگاه مي كنند
4- تو چهارچوب در وا مي ايستند و ميگند بفرماييد تو
مردم به عيش خوشدل و من مبتلايِ قرض
هركس به كار و باري و من در بلاي قرض
قرض خدا و قرض خلايق به گردنم
آيا ادايِ فرض كنم يا اداي قرض
خرجم فزون ز عادت و قرضم برون ز حد
فكر از براي خرج كنم يا براي قرض
از هيچ خط ننالم غير از سجل دين
وز هيچكس نترسم غير از گوايِ قرض
از صبح تا به شام در انديشه مانده ام
تا خود كجا بيابم وناگه رجاي قرض
مردم ز دست قرض گريزانند و من همي
خواهم پس از نماز و دعا از خداي قرض
عرضم چو آبروي گدايان به باد رفت
از بس كه خواستم ز در هر گداي قرض
گر خواجه تربيت نكند پيش پادشاه
مسكين
"عبيد" چون كند آخر اداي قرضخواجه علاء دنيي و دين آنكه جز كفش
هرگز كسي نداد به گيتي سزاي قرض
گفتي كه بنگ و شرابست پيش من
اي خواجه نيست اين سخن الا خيال بنگ
فی یوم من الایام فی سنه جاری شیخ صنوبر جماعتی از یاران را گرد خویش جمع و راهی سفر شد واندر این ماجرا غم و زجرتی بزرگ مرا عارض گشت که یاران گزیده داشتم روزی امروز چه شد که نیست کس یارام و الحق که گفته اند در این رفاقتها را کرد باید درست.الغرض در چراگاهی فراخ چادر زدندی و شکار کردندی و دست به طعام بردندی و بسیار نشاط رفت.غروب زمان شادان همی به خانه برگشتندی غافل وار که چه اتفاق خواهد اوفتاد و چرخ زمانه بر مراد ایشان نگشت و راست گفتند ببینید کیف کان عاقبت الذین حوالی بیضا بیضی.فردا روزی شیخ از بستر همی بلند خواست بکند به ناگاه خر مراد زمینش زد.دردی عظیم وی را حادث گشت و شکم و مایحتوی بپیچید و آرام قرار نماند.و طبیبان گرد وی گرفتند و گفتند مرضی سخت مر تو را عارض گشته است که او را سرم بهبود بخشد.چنین کرد و بهبود یافت و ۱۰۰۰ سکه به صنوبرآباد داد از برای نذر.و مع شیخ - شیخ الشیوخ سعید نیز در مرض گرفتار اوفتاده بود گه غم و زجرتی عظیم مرا حادث گشت.شفاء ه الله .چون شیخ را شفا دست داد به همراه استاد علم نحو فی علوم الخوارزمی و سی بعلاوه بعلاوه شیخ سینا ایروانی خدمت شیخ صنوبر رسیدیم.سلام دادیم و اذن دخول خواستیم گفتا درایید که امروز خر مراد عجب می رود.و ما بر خویشتن می ژکیدیم.دست چون یوغ بر گردن شیخ انداختیم و اورا مجرم وار همی کشیدیم و بر سرش تلپ شدیم . ندا دادم که یا شیخ شنیده ام که در مجلسی به شادی پرداختی و مارا در نظرت نیاوردی چگونه است؟ آیا رواست که ضیافتی باشد و مارا حواله کنی به یمینت.و شیخ را از آن جهت پشیمانی سخت غالب گشت و وجدان دردی بزرگ در گرفت و طعام داد اما نه در خور شان.لختی لیسک که جماعت بازار بستنی خوانند اگر چه نتوان بست و لختی ذرت مکزیکی وار. و دعوتی کرد و قولی داد طعامی دهد یاران را در روزی مناسب.چون بدین صفت در آمد بخشایش حاصل گشت.و شیخ را رهانیدیم و این است عاقبت کسانی که یاران به چپ گیرند.و غرض من از نبشتن این رقعه آن باشد که ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم. و آنچنان نباشد که گوئی نان ما خورندی و حلیم دیگری هم زدندی.و گر چه شیخ صنوبر به کمال متنبه گشت ولی ما را ناراحتی باشد بس عظیم از شیوخ دیگر. و در آخر رفاقتها را باید دید جور دیگر باید ....
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
| 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 |