تبليغاتX
بشنو حدیث بنده که این رای بهتر است...

خیلی سعی کردم این چند روزه که شاد باشم ادای آدمای بی خیالو در بیارم.موسیقی شاد گوش بدم و به زندگی امیدوارتر باشم.درس بخونم و خوب کار کنم تا آیندهء بهتری داشته باشم اما با خودم که خلوت می کنم می بیننم اینا همش یه تلاش احمقانس برای فریب خودم و اطرافیانم.البته شاید چاره ای هم نداشته باشم آخه خیلی از اطرافیان منو شاد و شوخ دوست دارن وقتی گرفته و بی حوصلم از بودنم با من لذت نمی برن.خیلی ها و البته نه همه منو فقط برای این به عنوان دوست انتخاب می کنن تا از غصه در بیان وقتی می خوان برن بیرون همیشه از من می خوان که بیام اما نه برای خودم بلکه برای اینکه براشون ژانگولر بیام .حتی یکی از دوستان هم رک و راست بهم گفت تو نیای خوش نمی گذره باشی کلی ....شر می گی کلی می خندیم.از همه این اطرافیان که بگذرم یه چند تائی دوست برام می مونه که اونا هم حالو روزشون از من بدتره.من برای دوستام کاری نکردم که ازشون انتظاری داشته باشم یا حتی برای اطرافیان حتی برای نامزدم. بهر حال از تظاهر به شاد بودن خسته شدم از تظاهر به زندگی کردن.من تلاش خودمو کردم تا زندگیمو عوض کنم اما زودتر از اونی که به نتیجه برسم خسته شدم.حالا بدون اینکه هیچ برنامه ائی برای زندگی داشته باشم روز ها رو به شب می رسونم.هر چه پیش آید خوش آید.محیط ارزششو برام از دست داده حتی نمره و درس و دانشگاه هم برام مهم نیست حوصله ندارم برم با اساتید برای حقم چونه بزنم بدرک که مشروط بشم به جهنم.خیلی وقتها فکر می کردم که بود و نبودم با هم فرقی نمی کنه اما الان حداقل مطمئنم نبودنم بهتر از بودنمه حداقل برای یه نفر اینطوره.احتمالا هر کی این نوشته رو بخونه حالش از من بهم می خوره یا شایدم به حالم تاسف می خوره یا سعی می کنه نصیحت دوستانه بده.برام مهم نیست که راجبه من چی فکرهائی می کنید چون حتی حوصله ندارم  در موردشون فکر کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 11:26  توسط عبید