تا آن زمان که چشمهایت مرا مجذوب خود نکرده بود همه چیز برای من عادی بود. زندگی من روند ثابت و بی تحرک اما آرامی را سپری می کرد و پر بود از روزمرگی انگار آرامش جزء لاینفک زندگی من بود تا همان روز.تا روزی که احساس کردم با دیدنت ضربان قلبم به شماره می افتد تمرکز خود را از دست داده دست و پای خود را گم می کنم.احساس کردم ریسمانی از قلبم به قلب تو متصل گردیده است.احساس عجیبی داشتم احساس فنا شدن احساس حل شدن احساس ذوب شدن و احساسی بی توصیف احساسی که برایش نام عشق را انتخاب کردم.شادی و سرزندگی تو حرارتی به همه وجودم بخشیده بود.مهر تو یخ وجودم را ذوب کرده بود و من احساس سبکی و آزادی می کردم.عشق تبدیل به آتشی فروزان شد که شعله هایش سرتاسر وجودم را در بر گرفت دیگر آن آرامش و شادی گذشته را حس نمی کردم. دیگر به دیگری فکر نمی کردم. تنها به تو فکر می کردم به رسیدن به تو به یکی شدن با تو. از ذره ذره وجودم پلی ساختم باشد که مرا به تو رساند و به درد و رنجم پایان دهد.اما ای خورشید من همان اندازه که به تو نزدیکتر می شدم بیشتر می سوختم وهر اندازه که می سوختم بیشتر برای رسیدن به تو تلاش می کردم نمی دانستم چه می کنم عنان از کف نهاده بودم و مانند اسبی که افسار گسیخته باشد دیوانه وار می دویدم آنچنان که از هوش رفتم. چون به هوش آمدم دیگر تو را ندیدم هر چه فریاد زدم هر چه دویدم تو را نیافتم دیگر مهر و گرمای تو را احساس نمی کردم احساس کرخی و درماندگی داشتم احساس بی حسی احساس پوچی احساس دونده ای است که از سایرین عقب مانده و خسته و بی رمق در حالی که بشدت نفس نفس می زند در جستجوی مسیری است که او را به خط پایان می رساند.حال در تاریکی درون خود فرو رفته ام و تنها دلخوشی ام تصویری است که از تو بر ذهن تاریکم نقش بسته است و مر ا اندکی تصلی می دهد.و این تنها چیزی است که از تو دارم و تنها ثمره ای که از سالها مجاهدت و تلاش بی وقفه در راه وصال تو به من رسیده است که این خود حاصلی بزرگ است زیرا:
"خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد-که تا ز خال تو خاکم شود عبیر آمیز".
این حال من بی توست. سردرگم و نالان.ناتوان و رنجور شوریده و بی حال و بی هدف.از آن زمان که تو را ندیدم و از من روی بتافتی و مرا تنهایم گذاشتی از آن زمان که تو را فراموش کردم و از آن زمان که برای وجودت دنبال دلیل گشتم بی آنکه بدانم تو بی دلیلی.من تو را حس کرده بودم روی شانه هایت گریسته بودم.آفتاب آمد دلیل آفتاب. اما راه را گم کرده ام.خودت را به من نشان بده و مرا ببخش.هر زمان که گره در کارم افتاد تو را صدا کردم و آن زمان که گره از کارم باز کردی قه قه مستانه زدم و باز تو را از یاد بردم.دیگر حتی روی آن را ندارم که از تو چیزی بخواهم جز آنکه راه را نشانم دهی و دیگر هیچ.آخر از خود نپرسیده ائی که من بدون چون تو خدائی چه کنم توئی که وجودت اعتماد بنفس و یاد تو آرامشی عجیب به من می بخشد.
آری آنان که مرا به غیر از تو می خواندند خود در کار خویش مانده اند.می دانم تاوان فراموشی تو را می دهم.تاون غرور خود را تاوان سرکشی و خودفریبی.
سابقا می گفتند "از کوزه همان برون تراود که در اوست".عجیب است که درون و برون بسیاری از ما با یکدیگر تفاوت و برخی اوقات تناقض دارد.به چیزی وانمود می کنیم که نیستیم احساسات واقعی خود را مخفی کرده و به جای آن حالات تصنعی را بروز می دهیم.لبخند مصنوعی, گریه ء مصنوعی, غم مصنوعی و.... .چرا؟ چرا در ابهام سخن می گوئیم و شنونده را در بن بست قرار می دهیم طوری سخن می گوئیم که طرف مقابل باید ساعت ها در موردش فکر کند که تازه بتواند منظور ما را از لابلای انبوهی از جملات سردرگم کننده استخراج کند.چرا احساسات خود را همانطور که هست منتقل نمی کنیم؟چرا در لفافه سخن می گوئیم چرا سربسته و رمزآلود چرا مبهم و نامفهوم؟ چرا مکر؟ چرا تفکرات خود را از اطرافیان پنهان می کنیم ؟ چرا دو روئی؟ در پس همه تحسین ها تحقیری و در پس همه راهنمائی ها گمراهی و در پس همه شادی ها حسدی نهفته داریم.دستان دوست خود را بگرمی می فشاریم و در خلوت خود امواج خروشان نفرت را به نظاره می نشینیم.
راستش دیگر خسته شده ام از اینهمه مکر از این همه فریب و تظاهر.از این همه ریا از این همه.... .خودت باش آنطور که هستی با همهء خوبی ها وزشتی هایت.تنها خودت باش.احساست را بگو با همهء تلخی اش.آنچه را در ذهن زندانی کرده ائی آزاد کن.از گفتن احساست شرم نکن عشق باشد یا نفرت دلتنگی باشد یا دلزدگی شور و نشاط باشد یا کرخی هرچه می خواهد باشد.به قول قدیمی ها درست برو سر اصل مطلب.با الفاظ بازی نکن 20 سوالی طرح نکن بگو آنچه را که باید بشنود و بفهمد درون پیچیده و ناآرامت را نشانش بده تا تو را درک کند . وظیفه ات تنها صداقت است تصمیم را به عهدهء دیگری بسپار و نقاب را از صورت بردار تا همه چهره ات را ببینند و تو را آنطوری که هستی دوست بدارند نه آنطوری که می خواهی باشی و یا می خواهند.
به چه می اندیشی؟ به این که چهره ات آزارش دهد به اینکه به تو عادت کند؟ بگذار برود آنکه عادت می کند.
با او بازی می کنی.گریه ات را مخفی میکنی تظاهر به استقامت, عشقت را انکار می کنی تظاهر به نفرت .چیزی را که می طلبی نخواهی یافت و آنچه را که داری از دست خواهی داد اگر تاکنون نداده باشی زیرا خودت نیستی.
I’m tired of being what you want me to be
Feeling so faithless lost under the surface
Don’t know what you’re expecting of me
Put under the pressure of walking in your shoes
(caught in the undertone just caught in the undertone)
Every step I take is another mistake to you
(caught in the undertone just caught in the undertone)
I’ve become so numb I can’t feel you there
I’ve become so tired so much more aware
I’ve becoming this all I want to do
Is be more like me and be less like you
Can’t you see that you’re smothering me
Holding too tightly afraid to lose control
Cause everything that you thought I would be
Has fallen apart right in front of you
(caught in the undertone just caught in the undertone)
Every step that I take is another mistake to you
(caught in the undertone just caught in the undertone)
And every second I waste is more than I can take
I’ve become so numb I can’t feel you there
I’ve become so tired so much more aware
I’ve becoming this all I want to do
Is be more like me and be less like you
And I know
I may end up failing too
But I know
You were just like me with someone disappointed in you
I’ve become so numb I can’t feel you there
I’ve become so tired so much more aware
I’ve becoming this all I want to do
Is be more like me and be less like you