تبليغاتX
بشنو حدیث بنده که این رای بهتر است...

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید---- داستانِ ِغم ِ پنهانی ِ من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش  کنید---- گفتگوی من وحیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی ---- سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم---- ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل ودین باخته دیوانه رویی بودیم---- بسته سلسله سلسله مویی بودیم

کس درآن سلسله غیرازمن ودل بند نبود --- -یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمارنداشت---- سنبل پرشکنش هیچ گرفتارنداشت

این همه مشتری و گرمی بازارنداشت ---- یوسفی بود ولی هیچ خریدارنداشت

اول آن کس که خریدارشدش من بودم ---- باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او---- داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او---- شهر پرگشت زغوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد ---- کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره این است وندارم به ازاین رای دگر---- که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر---- برکف پای دگربوسه زنم جای دگر

بعدازاین رای من این است وهمین خواهد بود ---- من براین هستم والبته چنین خواهد بود

پیش او یار ِ نو و یار ِ کهن هردو یکی است---- حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی است

قول زاغ وغزل مرغ چمن هردو یکی است---- نغمه  بلبل وغوغای ِ زغن هر دو یکی است

این ندانسته که قدرهمه یکسان نبود ---- زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی یاردگرباشم به---- چند روزی  پی  دلدارِ دگر باشم به

عندلیبِ گل ِ رخسارِ دگر باشم به---- مرغ خوش نغمه گلزاردگرباشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش ---- سازم ازتازه جوانان چمن ممتازش

آن که برجانم ازاو دم به دم آزاري هست---- مي توان يافت كه بر دل زمنش باري هست

از من و بندگي من اگرش عاري هست---- بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست

به وفاداري من نيست دراين شهر كسي ---- بنده اي هم چو مرا هست خريدار بسي

مدتي در ره عشق تو دويديم بس است---- راه ِ صد باديه درد بريديم بس است

قدم از راه ِ طلب باز کشیدیم بس است---- اول وآخراین مرحله دیدیم بس است

بعد ازاین ما وسر کوی دل آرای دگر ---- با غزالی به غزل خوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر ازدل محزون نرود---- آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود---- چه گمان غلط است این، برود چون نرود

چند کس ازتو و یاران تو آزرده شود ---- دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام ِ دگرانت بینم---- سرخوش و مست زجام دگرانت بینم

مایه عیش ِ مدام دگرانت بینم---- ساقی ِ مجلس ِ عام ِ دگرانت بینم

 

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند ---- چه هوس ها که ندارند هوسناکی چند

 

یار ِ این  طایفه ی  خانه  برانداز مباش---- ازتوحیف است به این طایفه دمسازمباش

 

میشوی شهره به این فرقه هم آوازمباش---- غافل از لعب ِ حریفان ِ دغل باز مباش

 

به که مشغول به این شغل نسازی خود را ---- این نه کاری است مبادا که ببازی خود را

 

درکمین تو بسی عیب شماران هستند---- سینه  پر درد  ز تو  کینه گذاران هستند

 

داغ  بر سینه  ز تو سینه فکاران هستند---- غرض این است که درقصد تویاران هستند

 

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری ---- واقف دور و برت باش که پایی نخوری

 

گر چه از خاطر«وحشی» هوس روی تو رفت---- وز دلش آرزوی ِ قامت ِ دلجوی ِ تو رفت

 

شد دل آزرده  و آزرده دل از کوی  تو رفت---- با دل پرگله از ناخوشی خوی تو رفت

 

مطمئن باش وفای تو فراموش کند ---- سخن مصلحت آمیزکسان گوش کند*

 

* این بیت از خودم است

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:39  توسط عبید  | 

Memories concern
Like opening the wound
I’m picking me apart again
You all assume
I’m safer in my room
Unless I try to start again

I don’t want to be the one
Who battles always choose
Cuz inside I realize
That I’m the one confused

I don’t know what’s worth fighting for
Or why I have to scream
I don’t know why I instigate
And say what I don’t mean
I don’t know how I got this way
I know it’s not alright
So I’m breaking the habit
I’m breaking the habit tonight

Cultured my cure
I tightly lock the door
I try to catch my breath again
I hurt much more
Than anytime before
I have no options left again

I don’t want to be the one
Who battles always choose
Cuz inside I realize
That I’m the one confused

I don’t know what’s worth fighting for
Or why I have to scream
I don’t know why I instigate
And say what I don’t mean
I don’t know how I got this way
I’ll never be alright
So, I’m breaking the habit
I’m breaking the habit tonight

I’ll paint it on the walls
Cuz I’m the one that falls
I’ll never fight again
And this is how it ends

I don’t know what’s worth fighting for
Or why I have to scream
But now I have some clarity
To show you what I mean
I don’t know how I got this way
I’ll never be alright
So, I’m breaking the habit
I’m breaking the habit
Breaking the habit tonight

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 23:23  توسط عبید  | 

وقتی غذای مسموم می‌خوری، غذایی که کیفیت و حالت طبیعی خود را از دست داده و به مرور در خود سمی مهلک را پرورش داده است، آنهم سمی که تو را نابود خواهد ساخت عضلاتت را سست  زندگی‌ات را مختل و تو را بیمار، کسل و ناتوان خواهد کرد، بدنت تلاشش را می‌کند تا تو را نجات دهد سم را خنثی کند و پادزهری مناسب برای آن بسازد قبل از آنکه سم قوایت را تحلیل دهد و تو را دراز به دراز سینه قبرستان بخواباند، اگر هم نتواند، غذای مسموم را از همان راهی که آمده دفع کرده به بیرون پرتاب می‌کند. استفراغ می‌کنی و بلا می‌آوری و بیرون می‌ریزی. در آن لحظه حس بدی داری و کمی مشمئز می‌شوی اما کمی بعد ارزش آن کار را می‌فهمی و به مرور قوای از دست رفته‌ات را باز می‌یابی. ویا وقتی غذای سالمی می‌خوری غذایی که شاید برای شخص دیگری سودمند و مفید باشد اما به تو و با سیستم بدنی تو سازگار نباشد برای تو همان نقش سم را بازی می‌کند و تو باز هم استفراغ می کنی. البته همیشه مشکل از غذا نیست اوقاتی هم هست که این بدن توست که عاجر از هضم آن می‌شود و این تویی که بیماری، باز هم استفراغ می‌کنی. استفراغ یک مکانیزم دفاعی است که بدن در پیش می‌گیرد. اما آیا هرگز شده است استفراغ خود را دوباره ببلعی؟ اگر دوباره بخوری همان نتیجه‌ی قبلی را می‌گیری و یحتمل بدتر و اینبار ممکن است ضرر بیشتری هم عایدت شود. حالتان بهم خورد؟ شاید نمی‌دانید بسیاری از ما استفراغهای خود را بارها و بارها با ولع می‌بلعیم. شاید فکر می‌کنیم شرایط تغییر کرده است، شاید فکر می‌کنیم اشتباهی رخ داده بود و امید می‌بندیم که اینبار دیگر استفراغ نکنیم.

خودت را گول می‌زنی که اینبار اوضاع به نفع تو تغییر خواهد کرد. اصرار می‌کنی که حتما آن استفراغ را بخوری فکر می‌کنی غذا، غذای توست گویی آشپز ازل آن را برای تو پخته است و بهترین غذایی است که تا بحال دیده‌ای و خواهی چشید و شاید می‌ترسی که اگر آن را نخوری از گرسنگی بمیری. می‌خوری و باز استفراغ می‌کنی اینبار بسیار ضعیفتر می‌شوی و قوایت بیش از پیش تحلیل می‌رود و باز می‌خوری. آنقدر که می‌میری.

باید قبل از مردن کاری کرد باید دیگر نگاهی به این استفراغ مشمئز کننده نیندازیم. یک شکلات بخوریم تا مزه‌ی دهنمان عوض شود و مدتی غذای سبک بخوریم تا بدنمان تقویت شود. کسی شکلات ندارد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 16:10  توسط عبید  | 

اولين روز ورودم به مقطع راهنمايي هرگز از يادم نمي‌رود. مدرسه بزرگي بود مدرسه كه چه عرض كنم پادگان نظامي. از در كه وارد مي‌شوي گوئي وارد قرارگاه عملياتي شده‌ائي. كلاسهاي بجاي شماره به اسامي شهدا متمايز مي‌شدند، شهدايي كه هرگز نشناختم. روزهاي مهم تقويم مانند 22 بهمن، مدرسه سرتاسر رژه نظامي بود آنهم با سلاحهايي كه معلوم نبود مدير مدرسه از كجا گير آورده بود و بدوش ما انداخته بود. نماز جماعت هر روز ظهر با شكوه خاصي برگزار مي‌شد و ماموران انتظامي بچه‌هايي را كه براي نخواندن نماز در دستشويي مخفي شده بودند را تحويل ناظم مي‌داد. اين بچه‌هاي نابالغ كه نماز بر هيچكدامشان واجب نبود علاوه بر آن زيارت عاشورا و توبه به درگاه حق تعالي را نيز در برنامه داشتند. نام مدرسه نام مدير سابقش بود كه در جنگ شهيد شده بود و معلمان همه همسنگران او بودند. هر سال دوبار اردوي زيارتي مشهد مقدس برگزار مي‌شد كه براي انتخاب شدن بايد هفت خان رستم را مي گذرانيدي.در ديوار مدرسه پر بود از شعارهاي انقلابي و آيات قرآن. كه خيلي از آن شعارها هم از مد افتاده بودند."تا زنده‌ايم رزمنده‌ايم" و "آمريكا هيچ غلطي نمي‌تواند بكند" و از اين جور رجز خواني ها. با همه اين برنامه‌ها امروز كه بسياري از هم مدرسه‌اي هاي سابق را مي‌يابم، مي‌بينم ايمان در عمق وجود هيچ كدامشان رسوخ نكرده است و تعداد بسيار اندكي هستند كه به اصطلاح مسلمان هستند. كمي از مطلب مورد نظر دور شدم بگذريم.

يكي از جملاتي را كه روي ديوار مدرسه با خط تحريري نقاشي شده بود اين آيه از قرآن كريم بود:

الا بذكر الله تطمئن القلوب. دل آرام گيرد بياد خدا.

از همان روز نخست كه اين نوشته را خواندم تا به امروز، ذهن مرا بخود مشغول كرده و از خود مي‌پرسم آيا اين چنين است؟

از آن روز هر وقت احساس غم و افسردگي و نااميدي مي‌كردم، ذكر مي‌گفتم اما نشد اين دل آرام نشد كه نشد. در دبيرستان براي رفع استرس امتحانات و كنكور كه تنها دغدغه‌هاي من بودند ذكر مي‌گفتم اما نشد كه نشد. با آخوند مدرسه اين موضوع را درميان گذاردم و ايشان فرمودند:

"ياد خدا تنها زباني نيست، بلكه دروني و قلبي بايد باشد. بايد با همه‌ي جوارح خدا را ياد كني"

با خودم گفتم يعني با پا و دست و چشم بايد خدا را ياد كنم؟ خيلي سعي كردم اما نشد كه نشد. در دوران دانشجويي دغدغه‌هايم بزرگتر شدند اما ياد خدا نتوانست مرا آرام كند. ديگر خدا را ياد نكردم، بلكه براي رفع و يا حداقل تيمار دردهايم به چيزهاي ديگر پناه بردم، شد حداقل براي لحظه‌اي آرام شد. دوران دانشجويي هم در حال سپري شدن بود و دغدغه‌ها اينبار بيش از حد توانم بزرگ شدند ديگر دلم آرام نشد كه نشد. ديگر هيچ چيز نتوانست حتي براي لحظه‌اي قلب مرا آرام سازد. تا چند شب پيش كه ديگر پاهايم زير آنهمه فشار سست شد و فرو ريختم. دلم براي قرآن خواندن تنگ شده بود، قرآن را بي هدف باز كردم و اولين آيه‌اي را كه آمد خواندم. خداوند اشاره به رهانيدن يوسف از قعر چاه و بردن او به دربار عزيز مصر كرده بود. يعني از فرش به عرش. يوسف چه كرده بود كه خدا او را از قعر چاهي به كاخ شاهي رسانيده بود؟

دلم قرص شد، آرام شدم وقتي در نظرم آمد خداوندي وجود دارد كه پشت و پناه آدمي است و او را از جوب آب در مي‌آورد خداوندي كه مي‌تواند انسان را از فرش به عرش و بالعكس برساند. هر اتفاقي هم كه برايم بيافتد باز هم ايمان دارم كه خداوند رهايم نخواهد كرد. 12 سال طول كشيد تا فهميدم:

الا بذكر الله تطمئن القلوب

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 8:55  توسط عبید  | 

This is my december
This is my time of the year
This is my december
This is all so clear
This is my december
This is my snow covered home
This is my december
This is me alone
And i
Just wish that I didnt feel
Like there was something I missed
And i
Take back all the things I said
To make you feel like that
And i
Just wish that I didnt feel
Like there was something I missed
Give it all away
To have someone to come home to
This is my december
These are my snow covered dreams
This is me pretending
This is all I need
And i
Just wish that I didnt feel
Like there was something I missed
And i
Take back all the things I said to you
And I give it all away
Just to have somewhere to go to
Give it all away
To have someone to come home to
This is my december
This is my time of the year
This is my december
This is all so clear
And I give it all away
Just to have somewhere to go to
Give it all away
To have someone to come home to

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 0:4  توسط عبید  | 

گاهی اوقات می‌شود با یک تصمیم انقلابی، از درد و رنجی جان فرسا نجات یافت. می‌شود کاری کرد که لااقل کمتر احساس درد کنی، حتی می‌توان ورق را عوض کرد و خوشبختی را در آغوش کشید، در را بروی شانس باز کرد و...

اما، اوقاتی هم می‌شود که با درد و رنج خو می‌گیری، تحمل درد عادت روزانه‌ات می‌شود، غم زده می‌شوی گوشه گیری می‌کنی آنقدر که روزی بخود می‌آیی و می بینی که از درد کشیدن لذت می‌بری مانند مرتاضی که روی تخت خوابی از میخ می‌خوابد، از نالیدن، فریاد زدن، ضجه زدن و گریستن در اعماق وجودت، احساس خوبی پیدا می‌کنی. قیافه‌ات شبیه ناله می‌شود برای خودت نامه می‌نویسی، غصه می‌خوری، خاطراتت را مرور می‌کنی، عمیقا به خود و زندگی‌ات فکر می‌کنی و دلت می خواهد از بالای ساختمانی خود را برروی بار کاکتوس یک باربر پرتاب کنی.

شاید باورتان نشود ولی این روزها فکر می کنم تحمل زندگی بدون بدبختی و درماندگی و درد و رنجی جانسوز برایم غیرممکن باشد و احمقانه اینکه فکر می‌کنم زندگی شاد و بی غم و غصه برایم ملال آور خواهد بود. از اینکه هر شب با بغض و کینه بخواب روم از اینکه ساعات طولانی در مقابل رایانه خود ‌بنشینم و تقریبا هیچ کاری نکنم از اینکه در حد افراط کتاب و رمان بخوانم از اینکه انتظاری پوچ و کشنده را تحمل ‌کنم از اینکه در حد جنون عصبی ‌شوم، احساس رضایت می‌کنم.

نه، نمی‌خواهم تمام شود نمی‌خواهم همه چیز به خوبی و خوشی به اتمام برسد و سالهای سال با خوشبختی زندگی کنم و تنها کلاغ بدبخت باشد که به خانه‌اش نرسد. نمی‌خواهم اوضاع بر وفق مرادم باشد نمی‌خواهم، آرامش را نمی‌خواهم بگذار تنها آرزویم باشد و بماند. عشق را نمی‌خواهم، ثروت را نمی‌خواهم، پیشرفت را نمی‌خواهم. آرزوی عاشق بود ثروتمند بودن موفق بودن را می خواهم . آرزو را دوست دارم.

متنفرم از همه‌ی آسایشها، از همه‌ی آرامشها، از همه‌ی خوشبختی ها، از همه‌ی در کنارهم بودن ها از فارغ التحصیلی از کار، متنفرم از همه‌ی تنفرها از...از...از همه‌ی...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 20:29  توسط عبید  | 

چندی پیش بعد از غروب خورشید با جمعی از دوستان از عیش و نوشی طرب انگیز باز می‌گشتیم. هوای پائیزی عضلاتمان را منقبض کرده بود، ما بسرعت طی طریق می‌نمودیم تا خود را به مرکب خویش برسانیم. به خودرو که رسیدیم مدتی صبر کردیم تا تشریفات لازمه بعمل آید، زنجیر از فرمان و پدال بازگردد و قص علی هذا. یکی از یاران گزیده فرمود چقدر آسمان پرستاره است من ناگاه با آسمان نگریستم مدتها بود که به آسمان نگاه نکرده بودم می‌دانم مسخره است اما شاید سالی می‌شد که به تماشای ستارگان مشغول نشده بودم، یادم رفته بود که اصلا آسمانی وجود دارد، ستارگانی هستند که می‌درخشند و البته یادم رفته بود که سر من بسمت بالا نیز می‌گردد. از تماشای دب اکبر و اصغر حظی وافر بردم یادم افتاد که سالها پیش وقتی در تابستان روی پشت بامی دراز به دراز افتاده و آسمان را با ولع تمام می‌نگریستم، ستاره‌ای را برای خود نشان کرده بودم و عجیب آنکه ستاره را دیگر نمی یافتم. شاید آلودگی هوا و یا تکه ابری شاید هم مرگ آن ستاره بود که امیدم را ناامید کرده بود. بهرحال در این مدت که دقیقه‌ای هم طول نکشید به کوچکی و بی مقداری خویش در مقابل عظمت دستگاه عالم بیش از پیش واقف گشتم.

سوار خودرو که شدیم دیگر به آسمان فکر نمی‌کردم، بلکه - رویم به دیوار- بدنبال...می‌گشتم تا خود را خلاص کنم.

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 20:41  توسط عبید  | 

بگفتیم در باب احسان بسی                      ولیکن نه شرط است با هرکسی

بخور مردم آزار را خون و مال                        که از مرغ بد کنده به پر و بال

یکی را که با خواجه‌ی تست جنگ               بدستش چرا می‌دهی چوب و سنگ

برانداز بیخی که خار آورد                            درختی بپرور که بار آورد

کسی را بده پایه‌ی مهتران                         که بر کهتران سرندارد گران

مبخشای در هر کجا ظالمی است               که رحمت بر او جور بر عالمی است

جهانسوز را کشته بهتر چراغ                      یکی بردر آلش که خلقی بداغ

هر آنکس که بر دزد رحمت کند                    ببازوی خود کاروان می‌زند

جفا پیشگان را بده سربباد                         ستم بر ستم پیشه عدلست و داد

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 13:52  توسط عبید  | 

وقتی وارد سایت دانشکده می شوی و می بینی عده‌ی زیادی سرگرم کامل کردن پازلی پیچیده و بزرگ هستند، وقتی می بینی با چه دقتی به دنبال هر قطعه در میان انبوهی از قطعات ریز و درشت و رنگارنگ می گردند دلت می خواهد تو نیز پازلی را کامل کنی تا در لذت تکمیل شدن لحظه به لحظه و نمایان شدن تصویرش سهیم باشی. وقتی می بینی چطور جماعتی سرگشته و حیران قطعه‌ای کوچک می شوند و وقتی آن را نمی یابند نشانه های احتمالی اش را به این و آن می گویند و می پرسند که آیا آنها، آن قطعه را دیده اند یا نه، غرق تفکر می شوی و آرام از خود می پرسی قطعات گمشده‌ی پازل تو کجا می تواند باشد؟

پس از مدتی پازل دوستان که تصویر یک خانه در میان طبیعت بود کامل شد و آخرین قطعه‌ی آن که توسط یکی از بچه های...برداشته شده بود، در جای خود قرار گرفت. اما پازل من هنوز ناقص است و منتظر اضافه شدن آخرین قطعه به دستان من می نگرد و من ناتوان از یافتن آخرین قطعه‌ی آن. نمی دانم در دست چه کسی است و یا در کدام گوشه‌ی تاریک زیر خروارها گرد و خاک منتظر یافته شدن نشسته است.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 19:41  توسط عبید  | 

ژنرال در گوشه ای از سنگر مرکزی کز کرده بود و به نقشه عملیاتی خویش می نگریست در حالی که ناامیدی از چهره اش بر روی نقشه می بارید و از آنجه در عمق وجود سربازانش نفوذ می کرد. از آغاز نبرد تا کنون پیروزی چشم گیری بدست نیاورده بود و شاید اسیر جاه طلبی و زیاده خواهی خویش گردید بود او برای خود 10 جبهه گشوده بود و سربازانش را در آن 10 جبهه با دشمن درگیر ساخته بود نمی دانست شاید اشتباه کرده بود شاید طمع کرده بود و یا فریب پیروزی های روزهای نخستین را خورده بود بهرحال اوضاع در تمام جبهه ها بر خلاف میلش بود. اگر در 2 یا 3 جبهه می جنگید شاید اکنون در همه آنها پیروز گشته بود و به آمال و آرزوهای خویش رسیده بود اما حال هیچ نداشت توانش و سربازانش را روز به روز از دست می داد و البته امیدش را نیز. حال در تمامی جبهه ها دشمن پیشروی می کرد او باید کاری می کرد وگرنه دیر یا زود همین سنگر را نیز برای کز کردن از دست می داد اما آیا دیر نگشته بود آیا هنوز امیدی برای او بود تا تنها و تنها در یک جبهه پیروز گردد آیا توان از دست رفته و فرصت های طلائی فراموش شده را می توان دوباره بدست آورد. آیا این تجربه به از دست دادن آنهمه سرباز می ارزید؟

ژنرال از جای برخواست باید روی بسیاری از آمال و آرزوهایش خط می کشید. از آنجایی که در هر 10 جبهه برتری با دشمن بود تصمیم گرفت تنها در 3 جبهه به مبارزه ادامه دهد و نیروهای 7 جبهه‌ی دیگر را به کمک آنها بفرستد و آن 7 جبهه را به دشمن وا گذارد و به امید پیروزی در 3 جبهه روزگار بگذراند. هرچه باشد سه بهتر از صفر است . چه سخت است فراموش کردن آرزوها و امیدها والبته زحمات و نیروهای صرف شده در جهت رسیدن به آن آمال و آرزوها.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 22:24  توسط عبید  |