تبليغاتX
بشنو حدیث بنده که این رای بهتر است...

این آرش برهانی اعجوبه ایست. بازی اش دوست داشتنی است تکنیکی است خودش را خوب در موقعیت گل قرار می دهد، توپ را هم خوب کنترل می‌کند بازی سازی هم سرش می‌شود در کار گروهی شرکت می‌کند و تقریبا همه‌ی مشخصات یک مهاجم خوب را دارد، بجز گل زدن. ضربه‌ی نهایی را خوب نمی‌زند خوب که چه عرض کنم افتضاح. نمی‌دانم چرا تک به گل که می‌شود دست و پایش را گم می‌کند و کاری می‌کند کارستان. می‌شود گفت گل نزدن در آن موقعیت سخت تر است از گل زدن. چرا؟

چرا درست در لحظه‌ای که باید خودت باشی آری تنها خودت باشی و با اعتماد بنفس کاری را که مدتها رویش وقت گذاشته‌ای را انجام دهی، دست و پایت را گم می‌کنی؟ آخر 7 متر دروازه را نمی‌بینی؟ این همه چشم این همه طرفدار تنها و تنها در انتظار تو و گل زدن تو نشسته‌اند. اعتماد بنفس نداری. آری یقین دارم که اعتماد بنفس نداری و یا لااقل از دست داده‌ای. درست همان وقت که باید کار را یکسره کنی استرس می‌گیری و گند می‌زنی. خونسرد باش و کاری که بابتش پول می‌گیری را درست انجام بده همین! تنها خونسرد باش. جایت را تیم ملی از دست دادی اگر به همین منوال هم پیش روی جایی در تیم باشگاهیت هم نخواهی داشت. تمامش کن اصلا کار سختی نیست کافیست به بعد از گل فکر کنی به جشن پیروزی به لبخند تماشاچیان به هم تیمی هایی که از سر و کولت بالا می‌روند و به آینده، به باشگاه‌هایی که پیشنهادهای رویائی به تو می‌دهند به لیگ اروپا به ثروت، شهرت و آرامش و البته دوران بازنشستگی لذتبخش.

من؟ من از تو بیشتر محتاج نصیحتم. آری من بیش از تو فرصت از دست دادم فرصتهای طلائی برای فرار برای نجات و برای تغییر در روند کسالت آور زندگی. عمر عزیز خود را نقد حرام کردم و حاصلش هیچ. تنها یک حسرت و یک دنیا نفرت.

تابلوی تعویض بالا رفت، آرش باید جای خود را به علی علیزاده بدهی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 20:10  توسط عبید  | 

در عنفوان جوانی، چنانکه افتد دانی با شاهدی سر و سری داشتم.

آنکه نبات عارضش آب حیات می‌خورد                                  در شکرش نگه کند هر که نبات می‌خورد

اتفاقا بخلاف طبع وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم. دامن از او در کشیدم و مهره برچیدم و گفتم:

برو هر چه می‌بایدت پیش گیر                                             سر ما نداری سر خویش گیر

شنیدم که می‌رفت و می‌گفت:

شب پره گر وصل آفتاب نخواهد                                            رونق بازار آفتاب نکاهد

این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر

باز آی و مرا بکش، که پیشت مردن                          خوشتر که پس از تو زندگانی کردن

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 17:25  توسط عبید  | 

آزادی، مفهوم غریبی است لااقل برای من که اینطور است. به نظرم آزادی مطلق وجود ندارد. نمی دانم چرا انسان اینطور است. آزادی‌هایش در جایی با آزادی‌های سایر انسان‌ها تداخل پیدا می‌کند. غالبا هم متوجه نمی شود تا بلاخره صدای طرف در می‌آید. بهرحال عمیقا دوست دارم آزاد باشم یعنی هیچ چیز و هیچ کس برای من حدودی تعیین نکند. دوست دارم هر وقت که مایل بودم کار کنم درس بخوانم و هر زمان که به نظرم ملال آور آمد رهایش کنم. آزادی را دوست دارم.

اما اطراف ما (شاید هم فقط اطراف من) پر است از خطوط قرمز، محدودیت، اخطار و ... . جامعه، دین، خانواده، قوانین اجتماعی، قوانین قضایی و عرف یا سنت یا هر مزخرفی که نام داشته باشد تنها مجموعه‌ای از خطوط قرمزند که نباید از آنها عبور کرد. نباید. از کودکی در گوشمان می خوانند دست نزن بزرگتر که می شویم مسئله حادتر می شود یعنی از دست زدن به گاز و چاقو به اعتقادات و سخن گفتن و... تبدیل می شود. اعتماد بنفس را از ما می‌گیرند و مارا تا آخر عمر درگیر عذاب وجدان می کنند که مثلا چرا فلان روز فلان کار را کردم و قص علی هذه. انگار تمامی ندارند این خطوط قرمز ها. مساحتی که با این خطوط قرمز محاط می شود در حدود یک نقطه است وباید تا آخر عمر ثابت و صامت سرجایت بایستی.

این چند روز عمیقا احساس کردم روزی خواهد آمد که از همه‌ی خط قرمزهای زندگی خود بگذرم، دارند خفه‌ام می کنند. دوست دارم آزاد باشم دوست دارم دقیقا مطابق میلم رفتار کنم برای خود زندگی کنم نه برای دیگران. دوست دارم هیچ بندی، تعهدی، تهدیدی، مجازاتی و ... را نپذیرم. گناه آن چیزی است که دوست نداشته باشی و انجامش دهی یعنی مجبورت کنند انجام دهی حتی اگر آن کار عبادت خدا باشد یا کمک به یک مستمند. دوست ندارم دیگر مرتکب گناه شوم. دوست دارم ثوابی کنم می خواهم با یک نخ مارلبرو فیلتر زرد شروع کنم یا شاید بهتر باشد زنگ در همسایه‌ها را بزنم و سپس فرار کنم و یا حتی... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 15:52  توسط عبید  | 
 

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی           که بسی گُل بدمد باز تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش           که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین می دهدت پند ولـــــی            وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالـی دگرســـت                حيف باشد که زکار همه غافل باشی
نقد عــمرت ببرد غصه دنيا به گــــــــــزاف                گر شـب و روز درين قصه مشکل باشی
گر چه راهیست پر از بيم زماتابر دوست                 رفتن آسـان بُود ار واقــف منزل باشی
حافظا گر مدد از بخـــت بلنـــدت باشد                    صيد آن شاهد مطبوع شمايل باشی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 18:29  توسط عبید  |