تبليغاتX
بشنو حدیث بنده که این رای بهتر است...

...عقده‌ی خود را فرو می‌خورد،

چون خمیر شیشه، سوزان جرعه‌ای از شعله و نِشتر،

و به دشخواری فرو می‌برد

لقمه‌ی بقضی که قوت غالبش آن بود...

-هی فلانی، زندگی شاید همین باشد؟

یک فریب ساده و کوچک.

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی‌خواهی.

من گمانم زندگی باید همین باشد...

ماث

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 20:24  توسط عبید  | 
پیش یکی از مشایخ گلایه آوردم که فلان به فساد من گواهی داده است. فرمود به صلاحش خجل کن.     

تو نیکو روش باش تا بدسگال                      به نقص تو گفتن نیابد مجال

چو آهنگ بربط بود مستقیم                        کی از دست مطرب خورد گوشمال  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 22:30  توسط عبید  | 

باور کنید حس وحشتناکی‌ست وقتی که صبح دم با صدای زنگ تلفن همراه از خواب بیدار می‌شوی اما آنقدر توان و انگیزه در خود نمی‌یابی تا از جایت برخیزی. در همان حال که لحاف را روی سرت کشیده‌ای آنهم نه برای مقابله با سرما بلکه برای محافظت از دنیایی که تو را حتی در خواب هم رها نمی‌کند، به کارهایی که باید پس از بلند شدن از تخت خواب انجام دهی فکر می‌کنی و دوست داری تا ابد در جایت بمانی تا از مواجهه با رویدادهای ناگوار تا جای ممکن برهی. اما سرانجام تسلیم فشارهای مادر می‌شوی که سرد شدن چای صبحانه را به تو گوشزد می‌کند و ناچار لباس رزم می‌پوشی تا با روزمرگی‌هایت بجنگی. یک چیز کم داری چیزی اساسی که به زندگی زنگار گرفته‌ات جلایی خیره کننده بدهد اما نمی‌دانی چه.

امروز، در حالی که تلاش می‌کردم در تخت خواب امن خود بیشتر بمانم به یکی از دلایل اثبات خدا که در دبیرستان روی آن مانور داده می‌شد فکر کردم و آن وجود حسی بنام پرستش در انسانهاست. اینکه انسانها دوست دارند موجودی قدرتمند و کامل را بپرستند خواه در غالب بتی سنگی باشد یا خورشید تابان و خواه در غالب موجودی نادیدنی که حتی نام موجود را هم در موردش نتوان استفاده کرد. بالش را روی سرم بشدت فشردم تا از شدت صدای مادر کمی کاسته شود آنهم مادری که تنها تلاش می‌کند تا فرزندش صبحانه‌اش را کامل بخورد. این حس پرستش چرا انسانها را به خرافه پرستی می‌کشاند یا شیطان پرستی یا مال دوستی، چرا برخی گرایش به پوچی پیدا می‌کنند پس این حس مشترک کجاست؟

مادر دیگر به زور متوسل می‌شود، چاره‌ای نیست باید چای را خورد و چند لقمه هم برای خالی نبودن عریضه بلعید. شاید آری تنها شاید چنین حسی در انسانها ابدا موجود نباشد. انسان در زندگی خود اصلا به وجود قدرتی برتر چه نیازی می‌تواند داشته باشد همه چیز برایش مهیاست، آب غذا مواد معدنی و همه چیز که رفاهش را تامین کند در گذشته هم بوده و در آینده هم خواهد بود، شاید انسان در تمام دوران تاریخ تنها و تنها بدنبال هدفی می گشت تا با آن به کارهایش سر و شکلی موجه بدهد تا بتواند سختی های دنیا را تحمل کند و به خود بگوید هدفم ارزش چنین فدارکاری و سختی را دارد، همین. و برای همین است که امروز پزشکان به این نتیجه رسیده‌اند که دین داران سالم ترند. شاید چون امید دارند، شاید به تمام روزهای زندگی خود نیاز دارند که هر چه بیشتر به هدف خود نزدیک شوند. هدف، هر چه قدر هم که بلحاظ عقلی احمقانه به نظر آید. شاید تنها حس مشترک مابین انسانها حس نیاز به هدفمند بودن است.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 12:48  توسط عبید  | 

ایده‌آل گرایی همیشه جزئی لاینفک از وجود من بوده است به قول دوستان، خدا و خرما را توامان می خواهم. دوست دارم همه چیز زندگی همیشه منظم و مطابق اصول باشد. خب طبیعتا هر زمان کنترل اوضاع از دستم خارج می‌شد ناراحت و غم زده در کنج عزلت می‌نشستم و حسرت می‌خوردم و خود را شماتت می‌کردم. بارها تصمیم گرفتم دنیا را با همه‌ی نقایصش بپذیرم و بقول حضرت سعدی باور داشته باشم که "ره همین است مرد باش و برو". اما نشد که نشد. از انسان ها انتظار انسانی رفتار کردن داشتم انتظار داشتم صادق باشند و اصطلاحا مردانه عمل کنند . بمحض مشاهده‌ی کوچکترین اشتباه و خطا از اطرافیان سرخورده می شدم، و بر دور زمان و گردش ایام نفرین می‌فرستادم و مدام گلایه می‌کردم که مثلا زمانه بکدامین گناه مرا مجازات می‌کند و یا فلان، فلان کار را به چه نیتی در حق اینجانب انجام داده است و چه و چه. اتفاقا مدتی پیش چشمانم به داستان آدم و حوا خورد و مدتی روی آن براق شدم و نکات جالبی به نظرم رسید که آنها را شایسته‌ی نوشتن یافتم.

اول آنکه در دوران این دو عزیز تنها یک گناه وجود داشته است و آنهم خوردن یک میوه بوده است دوم آنکه این دو عزیز در پیشگاه حضرت حق بودند و نیازی به اثبات ذات حق تعالی نداشتند و بنابرین باید کلام حضرت حق در نظر ایشان استوار باشد و آنرا لازم الجرا بدانند. سوم آنکه از جرم شیطان آگاه بودند و او را بهتر از ما که فرزندانشان تلقی می‌شویم می‌شناختند. خب فرض مسئله کاملا مشخص است و حال تصور کنید این دو عزیز همان یک گناه را یعنی 100% گناهان موجود را انجام دادند آنهم برای رسیدن به عمر جاودان و قدرتی که خداوند هم نتواند آنها را از آن محروم کند حال آنکه خداوند را نیز می‌شناختند سوم آنکه فریب موجودی را خوردند که بدطینتی آن بر آن دو معلوم گشته بود. فقط کافی بود کمی مغز بزرگ خود را به پردازش داده‌های خود وا می داشتند تا بفهمند که اگر آن میوه خوب بود خب خود شیطان آنرا می‌خورد اگر تنها به  آدم عمر جاودان می‌داد خب شیطان که از شدت تنفر از آدمی از سجده بر او امتناع کرده بود برای چه باید به او نفعی به این عظمت برساند پس شیطان او را از وجود چنین میوه‌ای آگاه نمی‌ساخت و یا لااقل از آدم چیزی در عوض طلب می‌کرد آخر گربه هم محض رضای خدا که موش نمی‌گیرد. تازه خداوندی که او را از خاک آفرید چرا باید میوه‌ای را خلق کند که موجبات مشکلاتی برای او شود خب آن درخت را آنقدر بلند و یا آدم را آنقدر کوتاه قد می‌ساخت که دستش ولو با گرفتن قلاب توسط حوا به آن نرسد. آری جد ما گندی زد که از آن بدتر ممکن نبود.

ما در دنیای زندگی می‌کنیم که جرم و گناه بسیار بیشتر از یک عدد وجود دارد از گناهان شرعی تا قوانین اجتماعی. اطلاع دقیقی هم از جهان پس از مرگ نداریم در مورد وجود خدا هم که شبهه وجود دارد شیطان را هم که بر سر وجودش اختلاف داریم عمرمان هم محدود تر از جدمان آدم است و فرصت توبه برای آنهمه گناه نداریم همان فرصتی که برای توبه از یک گناه به آدم داده شد برای تمامی گناه‌هان به ما داده نشده است. خداوند عادل باید تخفیفی اساسی به فرزندان آدم بدهد.

پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت                               ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 13:15  توسط عبید  |