تبليغاتX
بشنو حدیث بنده که این رای بهتر است...

دوش گرفتن هم لذتی بزرگ است بخصوص بعد از یک روز گرم و طولانی تابستان. آنهم برای آنکه شوخ از تن بزدائی. اما همیشه هم به این دلیل دوش نمی گیری بخصوص اگر تحت تاثیر فیلمهای سینمایی قرار گرفته باشی که در آن قهرمان بعد از کشتن جماعتی برای تمدد اعصاب و شستن خون و کثافات حاصل از نبرد شاید، یک دوش رمانتیک می‌گیرد و در اغلب اوقات سرش را هم بالا و به سمت دوش می‌گیرد تا آب درست و حسابی صورتش را نوازش دهد و البته گاهی اوقات کارگردان هم مجبور می‌شود برای گیشه‌ها هم که شده کاری بکند، خواهی نخواهی الگو برداری می‌کنی و در ضمیر ناخودآگاهت تصور می‌کنی با دوش گرفتن می‌توانی افکار آلوده و مزاحمت را به فاضلاب بریزی و آسوده خاطر شوی و آرامشی هر چند کوتاه بیابی، غافل از اینکه زندگی با فیلم سینمایی تفاوت فاحشی دارد و دوش هم که بگیری باز تو می‌مانی و یک ذهن کودن و یک دنیا علامت سوال.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 22:0  توسط عبید  | 

می دانم چه می خواهی بگویی: "صبر اگر هست و اگر نیست بباید کردن". دیگر چه؟ "ره همین است مرد باش و برو" یا همان this is life خودمان. شاید هم می خواهی بگویی "خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری". می دانم "شکست پلی است برای پیروزی" می دانم، این راه هم می‌دانم که خداوند بندگانش را می‌آزماید آری و البته "هر که در این بزم مقرب‌تر است جام بلا بیشترش می‌دهند"و...

دستهایم را می‌بینی؟ من تسلیمم.  
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 22:3  توسط عبید  | 

آری، آری، گفته ام اینجا

ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ‌ست.

راهها بن‌بست،

عرصه‌ها تنگ‌ست.

هر شکستی قصه‌ای دارد، صدایی نیز.

و همیشه سنگ‌های آسمان‌ها را

با سبوهای زمین جنگ است.

هر شکستی قصه‌ای دارد، صدایی نیز.

زیر این گنبد صداها بیشتر پیچد.

این صداها گرچه می‌گویند

چون کمندی می‌شود، بی‌رحم و کافرکیش

تا به کیفر بیشتر برگردن آنکو

بیشتر بی‌رحم و کافرکیش‌تر پیچد.

لیک می‌بینی به چشم خویش

غلبا برکردن آن ناتوان‌تر کو

بیشتر درویش‌تر پیچد.

این دگر نقل و حکایت نیست.

و بگویم نیز و خواهم گفت

حسب حال است این، شکایت نیست.

هر حکایت دارد آغازی و انجامی،

جز حدیث رنج انسان، غربت انسان

آه!گویی هرگز این غمگین حکایت را

هرچها باشد، نهایت نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 20:54  توسط عبید  | 

...اما به شکر و منت باری پس از مدتی باز آمد، آن حلق داوودی متغیر شده و جمال یوسفی به زیان آمده و بر سیب زنخدانش چون بِه گردی نشسته و رونق بازار حسنش شکسته. متوقع که در کنارش گیرم، کناره گرفتم و گفتم:

آن روز که خط شاهدت بود                         صاحب نظر از نظر براندی

امروز بیامدی به صلحش                            کش فتحه و ضمه برنشاندی

تازه بهارا ورقت زرد شد                              دیگ منه کآتش ما سرد شد

چند خرامی و تکبر کنی                             دولت پارینه تصور کنی

پیش کسی رو که طلبکار توست                 ناز بر آن کن که خریدار توست        

سؤال کردم و گفتم جمال روی تو را              چه شد که مورچه بر گرد ماه جوشیدست

جواب داد ندانم چه بود رویم را                    مگر به ماتم حسنم سیاه پوشیده‌ست

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 10:19  توسط عبید  |