تبليغاتX
بشنو حدیث بنده که این رای بهتر است...

گاهی اوقات آدمی در کشاکش زندگی در وضعیتی قرار می‌گیرد که نمی‌داند بگرید و یا بخندد، گریه از آن جهت که پیشامد ناگواری برایش روی‌داده است و خنده به این دلیل که خیری پدیدار گشته است. موقعیتی را در نظر بگیرید که شخصی خودرو شما را بسرقت می‌برد و شما از این بابت بشدت ناراحت شده‌اید اما ناگهان خودرو شما که گویا مشکل فنی داشته است پس از مدتی آتش می‌گیرد و... ، طبیعی است اگر آن دزد، دزدی نمی‌کرد شما می‌مردید. البته شاید این مثال خوبی نبود، مثلا گاهی اوقات در محیط کار شریکی بر سر شریک خود کلاه می‌گذارد تصور کنید شخص قربانی شما هستید، طبیعی است بهم می‌ریزید. هم از لحاظ مالی خسارت فوق‌العاده‌ای دیده‌اید و هم در عالم دوستی و شراکت ضربه خورده‌اید بیکار و بی‌پول می‌شوید و همه چیز خود را از دست می‌دهید اما پس از مدتی با یک سرمایه‌دار شریک می‌شوید و اوضاع شما دگرگون گردیده صاحب چیزهای بسیار بیشتری در مقایسه با شراکت قبلی خود می‌شوید، باز هم طبیعی است که اگر شریکتان به شما خیانت نمی‌ورزید الان در چنین موقعیت خوبی نبودید.

اگر در چنین موقعیتی قرار بگیرید چه می‌کنید؟ منظورم نخست در برخورد با چنین اتفاقاتی و دوم دربرخورد با شخصی که به شما بدی کرده و مصداق این ضرب‌المثل گردیده است که "عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد". آیا به صرف اینکه شما در وضعیت خوبی هستید او را می‌بخشید یا زیاد سخت می‌گیرید؟ یا او خود را تبرئه می‌کند زیرا شما در نهایت به خوبی رسیده‌اید؟ آیا موفقیت شما از شدت برخوردتان با او می‌کاهد؟

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 22:40  توسط عبید  | 

I'm walking away from the troubles in my life
I'm walking away oh to find a better day
I'm walking away from the troubles in my life
I'm walking away oh to find a better day
I'm walking away

Sometimes some people get me wrong
When it's something I've said or done
Sometimes you feel there is no fun
That's why you turn and run
But now I truly realise
Some people don't wanna compromise
Well I saw them with my own eyes spreading those lies
And well I don't wanna live my life too many sleepless nights
Not mentioning the fights I'm sorry to say lady

I'm walking away from the troubles in my life
I'm walking away oh to find a better day
I'm walking away from the troubles in my life
I'm walking away oh to find a better day
I'm walking away

Well I'm so tired baby
Things you say you're driving me away
Whispers in the powder room baby
Don't listen to the games they play
Girl I thought you'd realise
I'm not like them other guys
Coz I saw them with my own eyes
You should've been more wise
And well I don't wanna live my life too many sleepless nights
Not mentioning the fights Im sorry to say lady

I'm walking away from the troubles in my life
I'm walking away oh to find a better day
I'm walking away from the troubles in my life
I'm walking away oh to find a better day
I'm walking away

[I'm walking away - Craig David]

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 16:31  توسط عبید  | 

فقیره‌ی درویشی حامله بود، مدت حمل به سر آورده و مر این درویش را همه عمر فرزند نیامده بود. گفت اگر خدای عزوجل مرا پسری دهد جز این خرقه که پوشیده دارم هرچه ملک من است ایثار درویشان کنم. اتفاقا پسر آورد و سفره درویشان به موجب شرط بنهاد. پس از چند سالی که از سفر شام بازآمدم به محلت آن دوست برگذشتم و از چگونگی حالش خبر پرسیدم، گفتند به زندان شحنه دراست. سبب پرسیدم، کسی گفت: پسرش خمر خورده است و عربده کرده است و خون کسی ریخته و خود از میان گریخته پدر را به علت او سلسله در نای است و بند گران بر پای. گفتم این بلا را به حاجت از خدای عزوجل خواسته است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 21:19  توسط عبید  | 

این چند روزه مسابقات پارالمپیک هم آغاز شده و چینی ها با اجرای مراسم افتتاحیه‌ی باشکوه نشان دادند که این مسابقات را هم جدی می‌گیرند مسابقاتی که ناتوانان در آن شرکت می‌کنند و در حقیقت وسیله‌ایست برای دادن روحیه به آنها و کمک به آنها برای بازگشت به زندگی. یکی از قسمتهای جالب توجه این مراسم به مانند همه مراسم های المپیک، روشن کردن مشعل این مسابقات که توسط گروهی از ورزشکاران انجام می‌شود یعنی مشعل کوچکی را دست بدست حمل می‌کنند تا سرانجام با مشعل اصلی می‌رسند و آن را روشن می‌کنند. در مراسم افتاحییه‌ی امسال مشعل در نهایت بدست یک معلول رسید که یکی از پاهایش قطع بود و برروی صندلی چرخ دار نشسته بود، مشعل کوچک را بر روی دستگیره‌ای که بهمین منظور تعبیه شده قرار داد سپس با دستانش طناب بزرگی را گرفت و شروع به کشیدن آن نمود تا بدین وسیله خود را بالا بکشد و به پایین مشعل برساند. نمی‌دانم چینی ها چرا چنین کار سختی را به او سپرده بودند حال آنکه در افتتاحییه‌ی المپیک ورزشکاری را با سیمی به بالا کشیدند در حالی که آن سیم به پیراهنش متصل بود و دیده هم نمی‌شد و اینطور می‌نمود که مردک پرواز می‌کند. به هر حال ارتفاع هم زیاد بود شاید چند ده متری می‌شد شاید هم بیشتر. مرد معلول هر از چند گاهی در میانه‌ی راه متوقف می‌شد تا نفسی تازه کند، تماشاگران هم او را بشدت تشویق می‌کردند و به او روحیه می‌دادند تا به حرکت خود ادامه دهد. دست آخر به پایین مشعل رسید و آن را روشن کرد و... . تلاش و پشتکار آن مرد معلول را که دیدم عمیقا آرزو کردم ای کاش معلول بودم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 10:16  توسط عبید  | 

خودش هم نمی‌داند از جانت چه می‌خواهد، با احترام پذیرای تو می‌شود به تو صندلی تعارف می‌کند و خودش متواضعانه می‌ایستد. با خونسردی با تو صحبت می‌کند و مدام اطلاعاتی که از تو دارد را برخت می‌کشد گویی همیشه با تو بوده است و تو هاج و واج نظاره‌گر نگاه نافذ و رفتار عجیب او می‌شوی گویی از پس از عینک سیاهش اعماق تاریک وجودت را می‌خواند، به تو می‌گوید: می‌دانم که چیزی را حس می‌کنی چیزی که نمی‌توانی توصیفش کنی و درباره‌اش توضیح دهی برای خودت هم رمز گونه است اما حسش می‌کنی چیزی از جنس حقیقتی ناملوس اما همچنان نمی‌دانی چه جور حقیقتی از چه نوعی از چه رنگی. و بعد با خونسردی هر چه تمام‌تر دو عدد قرص، یکی آبی و دیگری قرمز را در کف دو دستش می‌گیرد و از تو می‌خواهد آخرین انتخاب خود را بکنی. می‌توانی قرص آبی را انتخاب کنی و صبحی دل انگیز از خواب برخیزی در حالی که همه چیز را از یاد برده‌ای و به زندگی عادی خود برگردی به روزمرگی به روزهایی هم جنس و ناهمنام. راهی را خواهی رفت که دیگران بارها طی کرده‌اند حیاتی را تجربه خواهی کرد مملوء از لذائذ و شدائد. و اما قرص قرمز، راهی پر خطر، زندگی تماما سخت و نا متعارف و مسیری پر پیچ و خم در راه کسب دانشی از جنس حقیقت. باید از همه چیز چشم بپوشی جانت را کف دستت بگیری و زجری جانفرسا را پذیرا شوی. انتخاب با توست. کدام یک؟

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 1:8  توسط عبید  | 

دیروز بهمراه یک دوست بسیار قدیمی به گردشی درون شهری رفتیم که البته هدف تنها دیدار بود وبس. از هر دری سخن راندیم از سیاست گرفته تا خودرو و فوتبال و دست آخر مهاجرت. وقتی به سخنانش گوش می‌دادم تحت تاثیر شور و اشتیاق او به زندگی قرار می‌گرفتم و از اینکه او اینچنین هدفمند است غبطه می‌خوردم. از او پرسیدم هدفت در زندگی چیست و او بطور مفصل هدفش را تشریح کرد که مثلا دوست دارد تا دکترا ادامه تحصیل دهد و بعد از آن چه و چه. اما در سوی مخالف من چیزی برای عرض اندام نداشتم، من هدفی نداشتم تا بیان کنم. هر چه به مغز خود فشار آوردم تا برای خالی نبودن عریضه هم که شده چیزی بیان کنم نتوانستم، دست آخر لب به اعتراف گشودم و عرض کردم که هدفی ندارم. او هم با تعجب مدتی مرا نگریست و بعد از مدتی تفکر پرسید مگر می‌شود؟ و بعد هم اضافه کرد که هنوز هم مانند گذشته زندگی را سخت می‌گیری. بهرحال پس از مدتی سر و روی یکدیگر بوسیدیم و قرار گذاشتیم که بعد از این ،اینچنین بی معرفت نباشیم و لااقل  حال و احوال یکدیگر را جویا شویم.

راستش زندگی را سخت نمی‌گیرم یا حداقل فکر نمی‌کنم سخت بگریم هر چند که تعریف درست و حسابی هم از سخت گرفتن زندگی در سر ندارم، بهرحال این سردرگمی و بی‌هدفی گریبان گیر بسیاری از دوستان و هم قطاران و هم سن و سالان شده است طوری که تقریبا افرادی مانند این دوست قدیمی را باید استثناء دانست. نمی‌دانم چرا تمامی هدف‌هایم پس از مدتی رنگ می‌بازند و ارزش خود را برایم از دست می‌دهند، طوری که وقتی گذری به خاطرات خود در سال‌های ماضی می‌اندازم از برخی خواسته‌های آن دوران خود به خنده می‌افتم. چندتایی هدف ناب نیازدارم کسی چیزی دم دستش پیدا می‌شود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 12:29  توسط عبید  | 

سرم بشدت درد می‌کند. از نیمه های شب پیشین بود که ناگاه کابوسی رشته‌ی خوابم را گسست کابوسی که ابدا بخاطر نمی‌آورمش و تنها سردردی به یادگار گذاشته است. هر چه قرص دم دست بود و نبود خوردم هرچه ترفند می‌دانستم بکار بردم اما آرام نمی‌شود که نمی‌شود. می‌دانم مرا خواهد کشت. عجیب است با وجود چنین سردردی هنوز هم در لاطائلات بافتن استاد است و دست بردار نیست. هنوز هم بعد از گذشت چندین ساعت رهایم نمی‌کنم شاید از فشار خود باشد شاید هم از چشمانم باشند. می‌دانی هرچه قدر این در و آن در می‌زنم هرچه قدر تلاش می‌کنم نمی‌توانم منکر این حقیقت باشم که در من چیزی به نام شور زندگی موجود نیست. بد هم نیست اگر این سردرد مرا...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 22:12  توسط عبید