چقدر کتاب کامپیوتری هست که نخواندهام، چقدر رمان و داستان و شعر است که نیمه کاره منتظر من نشستهاند. چقدر کار روی سرم ریخته که انجام ندادهام، چه برنامههایی که هنوز ننوشته ام. چه دوستانی مانده اند که هنوز به آنها سر نزدهام، چه فیلمهایی که هنوز ندیدهام چه جاهایی که هنوز ندیدهام. چه عذرخواهیهایی که هنوز نکردهام، چه کسانی را که هنوز نبخشیدهام. چقدر وقت کم دارم.
هرچند مصائبی که در طول این سالها متحمل شدهام در برابر مصائب بسیاری از آدمیان ناچیز است اما بازهم هر وقت که اندک تکانی به اسکرول این خاطرات میاندازم و گذری به حال و احوالات خویش در گذشته میکنم، باور کن مو برتنم راست میشود. این من بودم؟ چطور تحمل کردم؟ واقعا اینها خاطرات من است؟ نه باور نمیکنم روزی اینچنین انسانی بوده باشم و چنین حوادثی برایم اتفاق افتاده است. این مدت که آرامش مناسبی یافتم چنان از احوالات گذشته فارغ نشستهام گویی اینجا وبلاگ کس دیگرست. چقدر زود و راحت فراموش میکنیم و فراموش میشویم.
پن: این پینوشت نوشتن را از یک وبلاگ دیگر یاد گرفتم و تصمیم گرفتن این تکنولوژی را بومی کنم هرچند که گاهی اوقات پینوشتهایش از خود مطلب بیشتر میشود. راستی چرا بعضی ها پینوشت مینویسند؟ شاید برای اینکه احساس میکنند مطلبشان نیاز به توضیحی دارد و شاید میخواهند مطلب را با پیش زمینه قبلی به ما بفهماند. شاید هم میترسند کسی حرفشان را نفهمد. اینکه کسی حرف آدم را نفهمد بسیار دردناک است. راستی یادم رفت چرا پینوشت نوشتم. این نخستین بار است که در ماه مهر مطلبی در وبلاگ مینویسم چون تا بحال هیچ مهرماهی برایم خوش یمن نبوده و اصلا دل و دماغ مطلب نوشتن را نداشتم. خوب شد امروز مطلبی نوشتم وگرنه آرشیوم مهرماه نداشت.
پن2: فکر کنم پینوشت من هم بیشتر از خود متن شد.