چند روزی به خودم استراحت تام دادم و جایی در دور دوست، فارغ از های وهوی اطراف نشستهام و از زندگی با همهی تلخی هایش لذت میبرم. شاید در دستهی بیماران روانی قرار گیرم اگر بگویم مزه تلخ را بسیار میپسندم. اگر بگویم ناکامی ها را بیش از موفقیت ها و غم ها را بیش از شادی ها دوست میدارم. از دست دادن خیلی چیزها به من احساس دارائی میدهد گویی دارائی تنها داشتن چیزی نیست گوئی نداشتههایمان را باید در زمرهی داشتههایمان قرار دهیم و تنها در همین حالت است که انسانها همه دارائی یکسان دارند. همین دارائی است که احساس کرخی به من میدهد، زیراکه دیگر چیزی برای آرزو کردن برایم نمانده است. وقتی دستها را به سمت آسمان به دریوزه دراز میکنم، در خود کم و کاستی احساس نمیکنم و این است، درست همین است که مرا افسرده میکند، دلم را میمیراند، نیاز تنها چیزی بود که مرا به پروردگارم متصل مینمود چیزی یاد نگرفتهام جز درخواست کردن از او، جز گلایه کردن و یاری طلبیدن و حال گویی میان من و او اقیانوسی از سکوت پدیدار گردیده، که نمیتوانم آنرا درنوردم. وای بر من روزگاری دست بر آسمان دراز کردم و درخواست کردم "خدایا آن خواهم که دگر هیچ نخواهم" هرگز تصورش را هم نکرده بودم که با چنین درخواست راه خود را هرقدر هم دون پایه بسوی او بستم. و حال در جستجوی نیازی ابدی، جام زندگی را مینوشم.
پن: از غلط های مکرر املائی بسیار شرمندهام.
شنیدم که در روز امید و بیم بدانرا به نیکان ببخشد کریم
تو نیز ار بدی بینیم در سخن بخلق جهان آفرین کار کن
من پس از گردبادی مخوف نشسته ام و بجای بر خواستن افسوس حصار های شکستهی طویله را میخورم. درحالی که من گاو و اسبی نداشتهام که طویله به کارم بیاید. من نشسته ام و غصه عمر هدر رفته را می خورم در حالی که با غصه خوردن عمرم را هدر داده ام.
خیلی مسخره است نه!؟!
فیلم War of the world را اگر دیده باشی، بخصوص آن قسمت از فیلم که تام کروز سعی دارد خانواده خود را از محل حادثه دور کند مثل من اعتراف خواهی کرد که کارگردان دون صفتی انسان را تا چه پایه خوب به تصویر کشیده است زمانی که مردم مانند قبائل وحشی و بل بدتر از آن خودروی تام کروز را متوقف کرده و او و خانوادهاش را بزور از ماشین پیاده میکنند تا خود سوار شوند و...
چندی پیش درمسیر منزل، در ابتدای اتوبان نیایش منتظر ماشین بودم که راه خانه را پیش گیرم تعداد زیاد مسافران و تعداد کم خودرو ها همان فیلم را در نظرم زنده ساخت و وقتی در حال سوار شدن به ماشین، شخصی از در سمت راننده سوار شد و جای من را گرفت و بعد هم چندین مرتبه مرا هل دادند تا خود سوار شوند همان صحنه از فیلم در خاطرم نقش بست. ای کاش کمی همدیگر را میدیدیم.
پن: پس از 2 ساعت نیم انتظار دست آخر دست به دامان حضرت پدر شدم تا بیاید دنبالم و در مسیر برگشت زمین و زمان را دشنام دادم.
پن 2: دلم بحال یک زن که دست کودکی را میکشید بسیار سوخت ما که توان نبرد را داشتیم ماشین گیر نیاوردیم. هوا هم بس ناجوانمردانه سرد بود. وای بروزی که این مملکت دچار هرج و مرج شود. (ما هم از زن و کودک استفاده ابزاری کردیم که بگویم اوضاع چقدر وخیم بود)
زندگی به طرز ناامید کنندهای غیرقابل پیش بینیست حتی الان که توفان بزرگی را پشت سر گذاردهام و در آرامش نسبی بسر میبرم بسیار میترسم تا دوباره زین به پشت شوم. جز خندیدن روزانه و گریستن شبانه چیزی سزاوار این زندگی نیست.
غروب جمعه همواره حس غریبی با خود دارد حسی که خیلی ها تجربه میکنند، جمعه پایان است جمعه آخر هفته است. برای خیلی ها پایان راه و برای برخی آغاز جریانی کسل کننده و ملال آور است. دوست دارم این غروب را روی صندلی حصیری در ایوان یک مزرعه به نظاره بنشینم، نور سرخ خورشید را ببینم تا باز هم یقین حاصل کنم :
ابر آمد و باز برسر سبزه گریست بی بادهی گلرنگ نمیباید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزهی خاک ما تماشاگه کیست