تبليغاتX
بشنو حدیث بنده که این رای بهتر است...

روزی را بیاد می‌آورم که با دوستان جمع شده بودیم گپ می‌زدیم و برای هم از ماجراهای خنده دار می‌گفتیم، از سیاست، مذهب، مملکت، فرهنگ، ادب و هنر سخن می‌گفتیم و چه لذتی که نمی‌بردیم. مذهب، محور بسیاری از بحثها و جدالهای ما بود که البته در اکثر مواقع بی نتیجه می‌ماند این خاصیت مذهب است. در اینگونه بحثها حلوا که خیرات نمی‌شود ممکن است یکی از طرفین چیزی بگوید که به مزاج طرف مقابل خوش نیاید و اگر مذهبی باشد برخورد تندی خواهد کرد، این خاصیت دیگر مذهب است. خلاصه آنکه در آنروز حرفی از دهان مبارک یکی از دوستان خارج شد که بر مزاج بنده که تحت تعلیم و تربیت اسلامی بزرگ شدم، خوش نیامد رگهای گردنم کلفت شد و ضربان قلبم رفت روی هزار هر چه سعی کردم سعه صدر خویش را حفظ کنم نشد که نشد از آنجایی که من عمدتا انسان آرامی هستم عکس العمل خاص خود را در این موارد دنبال می‌کنم یعنی عصبانیتم به گفتن چند جمله تیز و تند محدود می‌شود که البته خیلی ها معتقدند زبان من از نیش مار هم بدتر است، بماند. چند جمله تند و تیز آماده کرده و با چاشنی ادبی خود خوب مخلوطش کردم سخن که خوب پرداخته شد منتظر موقعیت مناسب نشستم و همین که نوبت صحبت به من رسید تا از مذهب دفاع لازم را بنمایم و کلام کفر را در حلقومش خفه ساخته سخن خود را مانند پتکی محکم بر سر دشمن خدا و رسولان الهی بکوبم، ناگهان بیاد آورم که از اول این قرار نبود. قرار بود مذهب به کمک آدمی بیاید و او را از قعر چاه ظلمت برهاند و چراغ راهی برای زندگی دنیوی و اخروی او باشد قرار بود مذهب از آدمی دفاع کند نه آدمی از مذهب نه آدمی از کیان ادیان الهی. قرار نبود آدمی برای مذهب قربانی شود و برای حفظش تلاش کند. حرف خود را که تا نوک زبان آمده بود بلعیدم و به دوستان گفتم: نظری ندارم.

پ‌ن: برای انسانی چون من نوشتن چنین پستی بسیار سخت است، اما چه کنم که از فرط استیصال به ناچار گلایه های خود را در وبلاگ می‌نویسم شاید کمی سبک شدم.

پ‌ن2: انرژی روانی‌ام بشدت پایین آمده، شاید از کار زیاد است شاید هم آلودگی هوا شاید هم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 12:4  توسط عبید  | 

یادم رفته بود، روزگاری دانشجو بودم. دیروز وقتی کامنتهای وبلاگ را می‌خواندم متوجه شدم بعضی از آنها مربوط به پستهای قدیمی هستند همان زمانی که دانشجو بودم. همان زمانی که فاصله بین دو واحد درسی را در تریا می‌گذراندیم، سیگاری می‌کشیدیم یک ساندویچ آشغال می‌خوردیم و کلی کیف می‌کردیم که چقدر بزرگ شدیم همان زمان که قرار مدار کوه می‌گذاشتیم بعدش نمی‌رفتیم و شنبه ها معمولا کلی دعوا مرافه داشتیم آنهم برای اینکه خواب نوشین بامداد رحیل، ما را باز داشته بود ز سبیل. نشریات دانشگاه را می‌خواندیم با گربه دم در دانشکده کامپیوتر بازی می‌کردیم، می‌زدیم زیر دستش یا از گردن بلندش می‌کردیم و... سر کلاس می‌زدیم بیرون یکی می‌ماند برای حضور و غیاب. جدا بگویم آنروزها انسان دیگری بودم ، آرزوهای دیگری داشتم زندگی را طور دیگر می‌دیدم طور دیگر حرف می‌زدم و طوری دیگر رفتار می‌کردم. آن روزها عاشق هم بودم، می‌نشستیم با عشاق دانشکده دور هم کلی حرف می‌زدیم بهم دلداری می‌دادیم، راه کار ارائه می‌کردیم و از این جور حرفها. پسر خوبی بودم، واقعا خوب. سرم در کار خودم بود و برای خودم عوالمی داشتم از زندگی راضی بودم، پسری ساده و بی شیله پیله‌ای بودم شاید هم خودخواهانه بگویم صاف و صادق. بعد نوبت آن 2 سال جهنمی رسید که پدرم را درآورد 3-4 تا سیلی آبدار که از زندگی خوردم تازه فهمیدم آن دوران احمق هم بودم و لی حماقت ابدا عیب نیست بلکه حسن هم هست. بعدش درس تمام شد و زندگی دوباره نظم گذشته‌ی خویش را پیدا کرد و آرامشی نسبی بر آن حاکم شد فقط گاهی اوقات یادم می‌افتد روزگاری دانشجو بودم.

پ‌ن: بدبخت آنکسی که گرفتار عقل شد – خوشبخت آنکه کره‌خر آمد الاغ رفت

پ‌ن2: دلم برای لم دادن روی نیمکت پشت دانشکده تنگ شده است در مسیر آخوندهای دانشکده معارف می‌نشستیم کلی بهشان می‌خندیدیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 14:39  توسط عبید  | 

دیروز توی تاکسی نشسته بودم و برای خودم mp3 گوش می‌دادم و حالی می‌بردم که نگو. مثل همیشه به یک آهنگ گیر می‌دادم و همان را آنقدر گوش می‌کردم تا حالم را بهم بزند، کنارم دو زن میان سال نشسته بودند و با هم حرف می‌زدند. نمی‌دانم از چه می‌گفتند لابد از قیمت پودر شوینده و مرغ و یا آب و برق. راننده هم آن جلو برای خودش مشغول بود و با موسیقی ضبطش و صدای تیس تیس آن صفا می‌کرد. کنارش دختری نشسته بود از همانهایی که وقتی بهاشان نگاه می کنی می گویی مآااااااااااااااااااا... و دهانت مثل سوسمار باز می‌شود و با چشمهایت سرتاپایش را Scan سه بعدی می‌گیری. خلاصه اینکه گوش دادن mp3 جدای خود موسیقی لذت دیگری هم دارد و آن اینست که  سر و صدای محیط و حرفهای باقی مردم دایورت است. ناگاه احساس کردم آن دو زن در مورد من صحبت می‌کنند و سرشان را بنشان تاسف تکان می‌دهند و غرغر می‌کنند اما باز به همان هم بسنده نکردند و یکیشان سعی کرد با ایما و اشاره مرا متوجه خود سازد، من نیز خودم را به خریت محض می‌زدم اما دست آخر تسلیم شدم و به سویش نگاه کردم واقعا کار سختی بود آنهم توی آن یک گله جا. زنک دستش را به نشان اینکه صدایش را کم کن تکان می‌داد و من تازه فهمیدم همان یک ذره صدایی که از هدفون هدر می‌رود آزارش می‌دهد. من نیز با اکراه این کار را کردم ولی بعدا هرچه بررسی کردم دیدم صدایی به بیرون نمی رفت و یا آنقدر که آزار دهنده باشد نمی‌رفت. شاید همین که سرم در کارم بود و بهشان توجه نمی‌کردم آزارشان می‌داد شاید هم نمی‌توانستند ببینند با 70هزار تومان چه لذتی می‌برم.

پ‌ن: یکبار هم یک پیرمرد جلویم را گرفت که چرا سیگار می‌کشی برای سلامتیت ضرر دارد، بیچاره نمی‌دانست که ضرر زندگی برای سلامتی بیشتر است. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 1:47  توسط عبید  | 

در عنفوان جوانی چنانکه افتد دانی با شاهدی سر و سری داشتم، آن دوران فکر می‌کردم امپراطور زمان هستم و اعتماد بنفس کاذب در من به بالاترین حد خود رسیده بود، یادم می‌آید روزی که در خیابان در کنار هم قدم می‌زدیم و من سعی می‌کردم در آن حین الگوریتم گرفتن دستهایش را بهینه کنم تا سطح تماسمان بیشینه شود، از او پرسیدم محبوب من بهتر نیست کمی از غلظت سرخاب و سفیدآبت کم کنی و اندکی به این پیکر زیبا و تراشیده‌ات فضای بیشتری دهی و 2 شماره لباس گشادتری بخری؟ یا موهای خود را جمع و جور کنی تا چشمان ناوک اندازات بتواند از لذت دیدن بهره ببرد؟ حضرت اشرف نگاهی به بنده‌ی حقیر فرمودند گویی "نگه کردن عاقل اندر سفیه" دهان چون غنچه‌ی خود را گشوده لب به عتاب آغاز کرد. ابتدا مبلغی از حقوق بشر و ظلم به زنان و مشکلات باشگاه پرسپولیس سخن راند و بعد هم مرا به خیس نمودن ذهن خشکم دعوت کرد. خدا را شکر کردم که چنین شاهد مدرن و با فهم کمالاتی نصیبم شده است و بر خود بالیدم و تصمیم گرفتم از این پس وقایع را از عینک مدرن بنگرم و زیر علم 1000 ساله سینه نزنم.

چند ماه گذشت و من هر روز دریچه‌ی جدیدی از دنیای مدرن بروی خود گشوده می‌دیدم (از توضیح بیشتر معذورم) تا محرم فرا رسید و بنده ایشان را دیدم چشمها پف کرده از گریه و جامه سیاه و چهره ملتهب گویی دو سیلی آبکشیده تناول فرمودند لب به ملامت ما گشوده که پیراهن سیاه‌ات کو. باخود گفتم لابد ایشان به این ماه به چشم جشنهای گوجه فرنگی و پرتقال پراکنی و شنا در لجن و شاید هم فرو کردن شاخ گاو در ماتحت (که در اسپانیا مرسوم است) می‌نگرند با این تفاوت که در این همایش مردم خودشان را سیر می‌زنند به تیاتر خیابانی خاصی می‌روند و فوج فوج منظم در شهر می‌چرخند. آفرین به روح هنر دوستی شاهد خود گفتم و کلی هم جلوی دوستان فخر فروشی کردم که چه و...

مدتی گذشت و ما دوباره دوشادوش همدیگر قدم زنان و من متفکر در بحر الگوریتمهایم و ایشان کمی ناراحت(گویی آرایش گر محترم نتوانسته بود رنگ موی دلخواهشان را درآورد و گیسوان ایشان بجای زیتونی شبیه پشم شتر دوچین شده می‌ماند)، و مشتی رند را که سیم داده بودند تا گیر دهند و ... بعد از غرلند صحبت از میهمانی کردند که دعوت شدیم. عنوانش مراسمی بود به نام عقیقه، پدر و مادری که صاحب فرزندی می‌شوند نذر می‌کنند گوسفندی را قربانی کرده ولیمه‌ای دهند (تا اینجایش برایم قابل درک بود) خودشان نباید از آن گوشت تناول کنند و آن گوشت بر ایشان حرام است، استخوانهایش را هم باید در قبرستان دفن کنند(؟؟؟) گفتمانی در بین ما در گرفت که شما را به خواندنش دعوت می‌کنم(خدا شنیدنش را نصیب کافر نکند) :

+اینو دیگه از کجات در آوردی؟

-یعنی چی؟ اینو پیغمبر گفته

+چرا چرت می‌گی کجا گفته؟

-تو مفاتیح نوشته

+تو اون مفاتیح دیگه چیا نوشته؟ خاک بر سرت.

-تو حق نداری به اعتقاداته من توهین کنی تو اگه بچه دار شدی این کارو براش نکن، آزادی.

+ببینم تو که اینقدر با اعتقادی پس این چه سر و ضعیه برای خودت بهم زدی این کارا که می‌کنی یعنی چه؟(از توضیح بیشتر واقعا معذورم)

-خوب من اعتقادم تو این قسمت ضعیفه.

...باری قسمت ضعیف اعتقاد ایشان کار خویش را کرد و ایشان بنده را ترک گفتند و ما ماندیم یک دنیا سوال بی جواب.

پ‌ن: یکی از ایشان پرسید در عبید چه خطا دیدی که رم کردی؟ ایشان گفتند "اون کمونیست بود و من نمی‌تونم با آدم بی اعتقاد زیر یه سقف برم". تقصیر من بود از اول نباید ایشان را سر دوراهی عشق و ایمان قرار می‌دادم.

پ‌ن2: اینجا بود که فهمیدم در دنیا موجودات عجیبی وجود دارد موجوداتی شبیه شترمرغ، که بقولی نه شتر کامل و بالغ هستند نه مرغ درست و حسابی، موجوداتی مانند گربه‌سگ.

پ‌ن3: من از طرفداران کارتون گربه‌سگ بودم ولی بعد از این جریان علاقه‌ام شدید تر شد طوری که افتادم دنبالش بدون سانسورش را گیر بیاورم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 23:8  توسط عبید  | 

عمو جون! بیا اینجا ببینم چی داری. کلاس چندمی؟

 لیسانس دارم عمو.

چی خوندی؟

کامپیوتر.

آ باریکلله، ببینم عمو جون الان یه کامپیوتر بخوام بخرم چند میوفته برام؟

 نمی دونم عمو من که فروشنده نیستم تازه من نرم افزار خوندم.

 یعنی ویندوز؟

 ویندوز هم یه جور نرم افزاره.

 الان ویندوزه خوب چیه؟ ویستا خوبه؟

 فکر کنم خوب باشه.

 چند میگیری نصب کنی؟

 عمو جون من کارم برنامه نویسیه.

 یعنی همون برنامه ریزی؟

 نه برنامه.. ولش کن حالا بیخیال.

 کجا کاری میکنی حالا؟

 یه شرکت که کارش برنامه‌ نویسی برای عابر بانکاست.

 آفرین پسر خوب. می تونی یک کارت عابر بانک برام بیاری راهی داره بشه پول زیادتر گرفت؟ راست میگن یه کارتایی هست هرچه قدر بخوای پول میگیری باهاش؟

 شاید راست باشه عمو من از کجا بدونم.

...

پ‌ن: هر بار که در جمع فامیلی صحبتی درباره‌ی یک نفر می‌شود بیچاره مجبور است با 100 طریق، طرف را خرفهم کند. دیوانه کننده است.

پ‌ن 2: نتیجه حاصل آخر اینست که درس خواندن در این مملکت فایده ندارد و آدم باید بساز بفروش کند یا مغازه داشته باشد، اما نمی‌دانم چرا اکثر پدر و مادرها بچه هایشان را به درس خواندن تشویق می‌کنند.

پ‌ن ۳: همه وقتی باهات صحبت می کنند می خواهند ببینند کجا بدردشان می خوری تا بعدا ازت استفاده کنند حالا برنامه ریختن روی موبایل هم که شد باشد. بعدش هم می پرسند می توانی برای فلانی کاری دست و پا کنی.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 18:16  توسط عبید  | 

سال سوم دبیرستان، مارا بزور به نمازخانه بردند تا در هوای سرد آنجا، در آن فصل سال آنهم بدون بخاری از ما به قول خودشان امتحان بگیرند. فضای نمازخانه بزرگ بود و دست معلم برای چیدمان بچه ها باز. با سابقه تر ها را(البته در تقلب) کنار خودش می‌نشاند و بقیه را با فاصله های1 تا 2 متر از هم به ردیف می‌چید. امتحان عربی بود و تقلب خیلی می‌چسبید من که جزء عربی دانهای آن موقع مدرسه به شمار می‌آمدم از این که برای نشستن در کنار من بین بچه ها دعواست احساس غرور می‌کردم. خلاصه امتحان شروع شد و پس از مدتی صدای سیلی در نمازخانه طنین انداز گشت و دیدم معلم از ته نمازخانه یکی را خر کش می‌آورد. آن بدبخت هم لختی عجز و لابه و التماس کرد که کارگر نیافتاد. دست آخر هم که دید دستش جایی بند نیست شروع کرد به لو دادن بقیه بچه ها که تقلب کرده بودند، درحقیقت می‌خواست عملش را توجیه کند و لااقل بگوید که تنها نیست. بماند که علاوه به نمره‌ی پایین چه کتکی هم از بروبچ خلاف کلاس تناول کرد. بعد ها که به این ماجرا نظری اندختم دیدم بدبخت کاری کرده که بسیاری از ما می‌کند یعنی با استناد به خلافهای باقی عمل خود را یک عمل معمول می‌نماید. دیروز سوار یک تاکسی شدم که تا جا داشت آدم سوار کرده بود و  هیچ عمل خلافی نمانده بود که آن راننده محترم نکرده باشد، سر انجام پلیس جلویش سبز شد و بعدش را حتما خودتان می‌دانید... عجز و لابه و التماس که چند تا بچه دارم و.... آخر سر هم که جریمه را در دستش دید  گفت "اون پژو هم پیچید اونجا فقط بلدید به ما بدبخت بیچاره ها گیر بدین". ناخودآگاه یاد دوست خود افتادم و اینکه چقدر توی راهرو کتک خورد. چقدر هر روز می‌شونم که مثلا همه دزدی می‌کنند ما نکنیم یکی دیگر می‌کند یا یکی  گران فروشی می‌کند و می‌گوید فلان قشر هم گران کرده‌اند. یکی از کارش می‌زند از یکی دیگر عیب می‌گیرد زبانمان هم که دراز است شکر خدا. از بالا با پایین و بالعکس مملکت را فحش مال می‌کنیم. در توجیه عیب خود عیب دیگری را می‌گوییم و بار کم و کاستی خود را بدوش عوامل محیطی می‌اندازیم. به یکی می‌گویند اسراف نکن می‌گوید :" آخه این ذره به کجا بر می‌خوره برین به اونایی بگین که...". جایش بود جمع می‌شدیم یک دست سیر خودمان را کتک می‌زدیم.

پ‌ن: توی کنکور درصد عربیم از همه درسام پایین تر شد.

پ‌ن2: بعد همون امتحان یه پس گردنی از رفیقم خوردم برای اینکه برگمو باز نذاشته بودم.

پ‌ن‌3: هفته پیش در جواب رئیس که چرا کارتو سر وقت نرسوندی گفتم آقای ... هم قرار بود خروجی برنامه شو بده به من هنوز نداده....

 پ‌ن۴: تنها جایی که بزور برده شدم همون نمازخونه بود فقط هم اون دفه. باور کنید.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 14:51  توسط عبید  | 

من از زندگی چه می‌خواهم؟ جز یک لیوان چای داغ در سرمای زمستان، جز تماشای غروب حزن انگیز خورشید. چه می‌خواهم جز دست گرمی که دستانم را بیاری بفشارد؟  جز صندلی حصیری در ایوان به انضمام یک نخ سیگار در یک جعبه فلزی. براستی چه چیز جز احساس رضایتمندی، جز کلبه‌ی کوچکی به وسعت اقیانوس آرام.

چیزی نمی خواهم جز لذت یک بازدم، لذت نوشیدن آب، لذت خوردن ذرت مکزیکی آنهم درحالی که کیف سنگینی روی دوشت خودنمایی میکند، لذت قدم زدن در خیابان ولیعصر، لذت تماشای فروشگاه های لوازم رایانه‌ای، لذت گشت و گذار در وب، لذت انتظار برای بارگذاری یک سایت، لذت فشردن F5 برای اجرای یک کد و البته لذت یک راست کلیک. در اقیانوسی از لذت غوطه‌ورم. تنها باید جام عمر را با لذت پرکنم و با لذت بنوشم و با لذت از لذت بردنم لذت ببرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 12:50  توسط عبید  | 

نوشتن آنهم برای آنکه تنها چیزی نوشته باشی، صبر کردن آنهم برای آنکه تنها کاری کرده باشی لذت بخش است بقول علی، وقتی که از تلف کردن آن لذت می بری وقت تلف شده نیست . متنی که تنها حاصل یک ذهن مغشوش و بی هدف است و نه قرار است پیامی را منتقل کند و نه باری را سبک  گرداند لاطائلات نخواهد بود. مثل من که برای انگشتانم مسابقه گذاشتم تا ببینم کدامشان عرصه‌ صفحه کلید را سریعتر می پیماید. بد نیست، لااقل رقابت به زندگی‌شان هدف می‌بخشد سعی می‎‌کنم طرف هیچ کدامشان را نگیرم هر چند بعضیی شان ضعیف تر آفریده شده اند و طبیعت بهشان سخت گرفته  ولی خب لذت رقابت را نباید از آنها گرفت حتی اگر شانسشان کم باشد. سعی می‌کنم از همه کلید ها استفاده کنم تا فرصتی برابر برای انگشتانم ایجاد کنم مثلا "ظ" این پایین یا "پ" بالا سمت راست و یا حتی "~" از Shift  هم استفاده می کنم و Space  را هم نوبتی بهشان می‌سپارم. شاید اینطوری رقابت عادلانه تری باشد.

پ‌ن: کرخت شده‌ام، سنگین و خمار. یکی هم نیست برایم یک بازی ترتیب دهد تا چند روزی سرم گرم باشد. تعطیل که می‌شود وقتم را تلف می‌کنم شاید لذت بردم.

پ‌ن2: هوس کردم  مثل مکزیکی ها کلاه پهن سرم بگذارم و چرت بزنم بعدش هم لوبیا بخورم سیگاری بکشم و...

پ‌ن3: شانس آوردید که لپ تاپم Battery Alarm داد و گرنه چند صفحه می نوشتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 23:19  توسط عبید  | 

بعد از نوشتن چند مطلب در مورد مردم بی دفاع غزه، و در ادامه‌ی سیاستهای کلان خودم در نوشتن این وبلاگ و در اجرای رسالت خودم مبنی بر دفاع از حقوق مظلوم، تصمیم بر آن گرفتم تا این بار از برنامه‌ی 90 و کودک متولد نشده‌ی عادل فردوسی پور که شاید حالا حالاها هم متولد نشود و نتواند فیلترشکن خوبی بیابد، پستی بنویسم تا به این وسیله شانه‌ی خود را خالی کرده از این به بعد مجدد در مورد بدشانسی های خود بنویسم.

90 فردوسی پور (این برنامه بی نام عادل فردوسی پور در هیچ جای جهان شناخته شده نیست) اگر حتی مجرد از فوتبال هم نگریسته شود یک برنامه‌ی خوب سرگرم کننده و جاذب است و هر روز هم مخاطبانش بیشتر و بیشتر می‌شوند و حتی سیاسیون واصحاب رسانه، بوش واوباما هم این برنامه را نگاه می‌کنند تا یک دوره فشرده جامعه شناسی ایران را بدون پرداخت هزینه بگذرانند (در راستای اهداف برنامه‌ی گزینه‌ی 2). هر جور قشری در این برنامه در آمد و شد هستند، از هاشمیان که مدام ناز می‌کرد که نمی‌آیم (که تازگی ها خاتمی هم یاد گرفته است) تا علی دایی و پروین که فوتبال را ول کن نبوده و نیستند( مانند اکبر) بگیر و برو تا سردارهای سپاه پاسداران(اگر سپاه نبود، کشور هم نبود) که مدیران باشگاه های مقاومتی هستند. دست آخر هم کارشناسان داوری که در جواب این سوال مجری که نظر شما در مورد این صحنه چیست می گفتند : داور چی گفته؟، بعد هم که عادل از آنها می‌خواست بین 10000 تا 200000 یک شماره انتخاب کنند تا برنده‌ی یک دستگاه تلویزیون LCD مشخص شود، می گفتند 3. همه مصادیق عینی در جامعه‌ی خودمان هستند. و این آخری یعنی برخورد با فردوسی پور و اختلال کاملا اتفاقی در شبکه‌ی پیام رسان، دیگر اظهر من الشمس است. اگر در روزنامه خواندید که فردوسی پور سرشاخه‌ی شبکه هرمی بوده و از طریق برنامه‌ی 90 عضو گیری می‌کرده و بعد خودش را دیدید که عذر خواهی می‌کرد تعجب نکنید، اگر دیدید که جاسوس اسرائیل از کار درآمده و تصویرش را بهمراه ادوات جاسوسی اش (نظیر فکس و موبایل و اوسیلوسکوپ و پرینتر جیبی کنان) نشان می‌دهند که از شیوه‌ی اغفال شدنش سخن می‌گوید باز هم تعجب نکنید. این بهایی‌ست که باید پرداخته شود.

 پ‌ن : تیتر روزنامه‌ی اعتماد ملی جالب بود، عکس اوباما در کنار بوش و همسرانشان درحالی که در بالایش نوشته بود برنامه‌ی 90 در محاصره. نفهمیدم 90 کنایه از اوباما بود یا زن جرج بوش.

پ‌ن 2: راستی دولت طرحی دارد که در راستای برخورد با شرکتهای هرمی و اصولا هرم نه تنها با دولت مصر بلکه با آمن هوتب و بوتیفار هم برخورد مناسبی کند. ضمنا قرار است در مخالفت با این موضوع دانشجویان پیرو خط، در اعتراض با اختصاص حافظه‌ی برخی Objectها در Heap بروند فرودگاه مهرآباد بسط بنشینند که ما را ببرید آمریکا (لازم به یادآوری مجدد نیست که پروازهای خارجی از فرودگاه امام انجام می‌شود)تا از مایکروسافت بخواهیم در Windows 7 همه چیز در Stack نوشته شود. تازه مشکلات حافظه هم خیلی کم می‌شود.

پ‌ن 3: یادم رفت اصلا از عادل فردوسی‌پور حمایت کنم، انگار من هم می‌خواهم در این حادثه بهره‌ی خود را ببرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 12:2  توسط عبید  |