نوشتن دل و دماغ میخواهد که این روزها پیدا نمیشود، هر چند قبلا هم که بود خیلی نمی نوشتم. از خدا چه پنهان چند ماهی است حوصلهی هیچ کاری را ندارم حتی جواب دادن به تلفن و زدن پیامک.هر از چندگاهی یکی دو تن از دوستان را می بینم که حال و روزشان مثل من و البته بسیاری در این روزها، تعریفی ندارد. چه امیدهایی که برباد رفت چه گلهایی که پرپر شدند و چه دهانهایی که خرد گشته و یا با خاک پر شدند. حوادثی که دل را می میراند. روزهای جهنمی را طی میکنم مثل بسیاری ساعات پایانی کار تنها چند بار بی وقفه Ctrl + Tab را میزنم و چند پنجره را باز و چند تایی را هم میبندم بعد هم پیاده بسمت منزل طی طریق میکنم بیاد روزهایی که مغتشش بودیم به خیابان ولیعصر که میرسم یاد دویدن ها گاز اشکاور و سیگار اجباری دود کردن ها و البته ترسی که مدام در وجودم زبانه میکشید میافتم و حسرت میخورم. ای کاش کمی شجاع تر بودم یا جثه ام بزرگتر بود چقدر شاهد ماضی گیر فرمودند که برو بدن سازی اما نشد که نشد اخیرا هم که در مبارزهی عادلانه مچ اندازی در مقابل یک ضعیفه، شکست خوردم و ندای شاعر همان جا در گوشم پیچید: برو کم ز زن لاف مردی مزن.
پن: بهر حال روز قدس، روز امیدی است برای ما تا ترس را در خود خفه کنیم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 14:57 توسط عبید
|