تبليغاتX
بشنو حدیث بنده که این رای بهتر است... - به خاطر یک مشت آدم...

جمعه‌ست و صد البته تعطیل و مطابق غالب جمعه ها یک گوشه خانه برای خودم نشستم و خودم را با کامپیوترم سرگرم کی‌کنم. به اصطلاح یک دستی بروی سر و صورت ویندوز می‌کشم و بعدش هم ابونتوم را سرو سامان می‌دهم. مدتی‌است که دیگر به زندگی و برنامه‌های آتی فکر نمی‌کنم یا حداقل سعی می‌کنم که نکنم. و تصمیم دارم با محیط سازگار تر باشم و آنچیزی که نمی‌توانم تغییر دهم را بپذیرم. یاد حرفهای دور و بری‌ها که می‌افتم سردرد می‌گیرم و چون به خودم قول دارم جر و بحث نکنم لااقل سعی می‌کنم تماسم را با آنهایی که ناخواسته مرا آزار می‌دهند کم کنم. جملاتی مانند: "الان دوران طلائی زندگی‌توست"، "الان بهترین وقته بعدا پیر می‌شی حسرتشو می‌خوری" یا "یه خورده هم به فکر آیندت باش پسر"، "نمی‌خوای ماشین بخری"، "ببین شرایط وام زهرمار بانک چیه"، "چرا ارشد نمی‌دی! نمی‌خوای خارج بری؟" خلاصه اینکه از این جور حرفها و هدفها و ملاکهای رایج. دیروز هم که خدا بود مرخصی گرفته بودم برم تفریح خانواده اعتراض که چرا، مرخصی که استحقاقی بود رئیس هم اجازه داده بود اما نمی‌دانم چرا بخودشان اجازه‌ی اظهار نظر می‌دادند. اگر یکی نخواهد مطابق معیارهای رایج زندگی کند اگر داشتن ماشین و یا خانه برایش ملاک نباشد آن وقت باید چه غلطی کند؟ اگر دلم بخواهد تا 10 سال دیگر همینطور برای خودم بچرخم و زندگی کنم و استانداردهای جامعه را نپذیرم آن وقت چه؟ چند سال باید بگذرد تا بپیذیرند که دیگر نباید در مورد زندگی فلانی نظر داد و خودش برای خودش بهترین راهنماست؟

پ‌ن: این قبیل نصایح از سوی آدمهایی است که خودشان در  زندگی به جای مشخصی نرسیدند و الان هم ناراضی هستند فقط فکر می‌کنند راهشان درست بوده اما خوب دقت نکردند غافل از اینکه از ابتدا راه را اشتباه رفتند.

پ‌ن۲: زندگی همه‌اش دوران طلائی‌ست.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 13:39  توسط عبید  |